تبليغاتX
جنون=مهدی ده نمکی

شب قدر و قدر علی (ع)

السلام علیک یا امیر المومنین (ع)
به نام نامی شبهای قدر 


این چند روزه یه چیزی بدجوری با دلم بازی میکنه .
اونقدر بار گناه رو دلم سنگینی میکنه که نمیدونم از کجا بگم . 
حتی گاهی اوقات خجالت میکشم از اینکه بخوام مطلبی بنویسم .
اما امشب شب قدر ، شبیه که تقدیر یکسال ما توش مقدر میشه .....
یکی نیست یه این نامردای سنی بگه آخه اگه یه کم دقت کنن میفهمن که علی (ع) اگه تو کعبه متولد شد و تو محراب شمشیر خورد توی یه شب عادی نبود . علی (ع) توی شب قدری که خدا میگه از هزار شب برتره ضربت خورد و مگر نفرمود که به خدای کعبه رستگار شدم ......
مولای عالم توی اون سحر به فرموده خودش رستگار شد و ما شیعه ها تا آخر دنیا هر شب قدر با نام و یاد او تقدیر خودمونو تغییر میدیم و رستگاری ما هم در این شب عزیزه . و خدا چه زیبا قدر و منزلت علی (ع) را در این شب به نمایش گذاشت که عالمیان بدانند اگر شبی به این قدر و مقدار رسیده شبی است که پدر یتیمان توش رستگار شد و ما شیعیان نیز با تمسک به او رستگار خواهیم شد انشاالله ......
با آرزوی توفیق و التماس دعای شدید ..

یاعلی
مهدی ....................
!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | یکشنبه 1387/06/31

آخرین حدیث از امیر المومنین (ع)

در آخرین لحظات امیر المومنین(علیه السلام) چه گفت؟

در آخرین لحظات امیر المومنین(علیه السلام) چه گفت؟

جـنگ نهروان پایان یافت وعلى ـ علیه السلام ـ به کوفه مراجعت فرمود, ولى عده اى از خوارج که در نهروان توبه کرده بودند دوباره زمزمه مخالفت سردادند وبناى فتنه وآشوب گذاشتند.

عـلـى ـ علیه السلام ـ براى آنان پیام فرستاد وآنان را به آرامش دعوت کرد واز مخالفت با حکومت امام معصوم بـرحـذر داشـت , ولى چون از هدایت ایشان ناامید شد با قدرت آن گروه ماجراجو وطغیانگر راتار ومار کرد ودر نتیجه برخى از آنان کشته وزخمى شدند وعده اى هم پا به فرار گذاشتند.
یکى از فراریان خوارج , عبدالرحمان بن ملجم از قبیله مراد بود که به مکه گریخت .
فـراریـان خـوارج مکه را مرکز عملیات خود قرار دادند وسه تن از آنان به نامهاى عبدالرحمان بن مـلـجـم مرادى وبرک بن عبد اللّه تمیمى  وعمرو بن بکر تمیمى  در یکى از شبها گرد هم آمـدنـد و اوضاع آن روز وخونریزیها وجنگهاى داخلى را بررسى کردند و از نهروان وکشتگان خود یاد کردند وسرانجام به این نتیجه رسیدند که باعث این خونریزى وبرادر کشى على ـ علیه السلام ـ ومـعـاویـه وعـمروعاص هستند واگر این سه نفر از میان برداشته شوند مسلمانان تکلیف خود را خواهند دانست وبه میل خود خلیفه اى انتخاب خواهند کرد.

پس این سه نفر با هم پیمان بستند وآن را به سوگند مؤکد کردند که هر یک از آنان متعهد کشتن یکى از سه نفر گردد.

ابن ملجم متعهد قتل على ـ علیه السلام ـ شد وعمرو بن بکر عهده دار کشتن عمروعاص گردید وبرک بن عبداللّه نیز قتل معاویه را به عهده گرفت .

 نقشه این توطئه به طور محرمانه در مکه کشیده شد وبراى اینکه هر سه نفر در یک وقت هدف خود را عملى سازند, شب نوزدهم ماه مبارک رمضان را تعیین کردند وهر یک براى انجام ماموریت خود به سوى شهر مورد نظر خود حرکت کرد.

عمروبن بکر براى کشتن عمروعاص به مصر رفت وبرک بن عبد اللّه براى قتل معاویه به سوى شام حرکت کرد وابن ملجم نیز راهى کوفه شد.

بـرک بن عبداللّه در شام به مسجد رفت ودر شب موعود در صف اول به نماز ایستاد ودر حالى که معاویه سر به سجده داشت با شمشیر به او حمله کرد ولى , در اثر اضطراب روحى ودستپاچگى , شمشیر او به خطا رفت وبه جاى سر بر ران معاویه فرود آمد ومعاویه زخم شدیدى برداشت .
او را فورا به خانه اش منتقل کردند وبسترى شد.

وقتى ضارب را در پیش او حاضر کردند معاویه از او پرسید:چگونه بر این کار جرات کردى ؟ 
گفت :امیر مرا معاف دارد تا مژده اى به او بدهم .

مـعـاویه گفت :مژده تو چیست ؟

برک گفت : على را امشب یکى از همدستهاى من کشته است واگـر بـاور ندارى مرا توقیف کن تا خبر آن به تو برسد, واگر کشته نشده باشد من تعهد مى کنم که بروم واو را بکشم وباز نزد تو آیم .
معاویه او را تا رسیدن خبر قتل على ـ علیه السلام ـ نگه داشت 
وچون خبر مسلم شد او را رها کرد وبنابه نقل دیگر همان وقت او را به قتل رساند.

طـبـیـبان چون زخم معاویه را معاینه کردند گفتند:اگر امیر اولادى نخواهد مى توان با دوا معالجه کرد وگرنه محل زخم باید با آتش داغ شود.

معاویه از داغ کردن با آتش ترسید وبه قطع نسل راضى شد وگفت : یزید وعبداللّه براى من کافى هستند.

عمرو بن بکر نیز در همان شب در مصر به مسجد رفت ودر صف اول به نماز ایستاد.
از قضا در آن شب عمروعاص راتب شدیدى عارض شده بود که از التهاب وکسالت آن نتوانسته بود به مسجد برود وخارجة بن حنیفه (حذافه ) را براى اداى نماز به مسجد فرستاده بود وعمرو بن بـکـر او را بـه جـاى عـمـروعـاص کشت وچون جریان را دانست گفت :

 اردت عمرا و ا راد اللّه خارجة.

یعنى : من کشتن عمرو را خواستم وخدا کشتن خارجه را.

اما عبدالرحمان بن ملجم مرادى در روز بیستم ماه شعبان سال 40 هجرى به کوفه آمد.
گـویـنـد چون على ـ علیه السلام ـ از آمدنش با خبر شد فرمود: آیا رسید؟ 
همانا جز آن چیزى بر عهده من نمانده واکنون هنگام آن است .

ابن ملجم در خانه اشعث بن قیس فرود آمد ویک ماه در خانه او ماند وهر روز, با تیز کردن شمشیر خود را آماده مى کرد.

 در آنجا با دخترى به نام قطام , که او نیز از خوارج بود, مواجه شد وعاشق او گردید.
طبق نقل مسعودى , قطام دختر عموى ابن ملجم بود وپدر وبرادرش در واقعه نهروان کشته شده بودند.
قـطام از زیباترین دختران کوفه بود وچون ابن ملجم او را دید همه چیز را فراموش کرد ورسما از وى خواستگارى نمود.

قـطـام گـفـت :مـن با کمال میل تو را به همسرى خود مى پذیرم مشروط بر اینکه مهریه مرا مطابق میل من قرار دهى .

عـبـدالـرحمان گفت :بگو بدانم مقصودت چیست ؟

قطام که عاشق را تسلیم دید, مهر را سنگین کرد وگفت :سه هزار درهم ویک غلام ویک کنیز وقتل على بن ابى طالب .

ابـن مـلجم : تصور نمى کنم مرا بخواهى وآن وقت قتل على را به من پیشنهاد کنى !قطام : تو سعى کن او را غافلگیر کنى .

در آن صـورت , اگـر او را بکشى هر دو انتقام خود را گرفته ایم وروزگار خوشى خواهیم داشت واگـر در ایـن راه کشته شوى جزاى اخروى وآنچه خداوند براى تو ذخیره کرده است از نعمتهاى این جهان بهتر وپایدارتر است .

ابن ملجم :بدان که من جز براى این کار به کوفه نیامده ام .

شاعر در باره مهریه قطام گفته است :

فلم ا ر مهرا ساقه ذو سماحة ثلاثة آلاف و عبد و قینة فلا مهر اعلى من علی

و ا ن علاکمهر قطام من فصیح وا عجمو قتل علی بالحسام المصممولا قتل ا لا دون قـتل ابن ملجم .

من ندیدم مهرى را که صاحب کرمى , اعم از عرب وعجم , آن را عهده دار شـود مـثـل مـهر قطام وآن عبارت بود از سه هزار درهم ویک غلام ویک کنیز و قتل على بن ابى طالب ـ علیه السلام ـ به تیغ تیز برنده .

وهـیـچ مهرى گرانتر از على ـ علیه السلام ـ نیست هرچند گرانمایه باشد وهیچ جنایتى بدتر از جنایت ابن ملجم نخواهد بود.

قـطـام گـفـت :مـن جـمعى را از قبیله خود با تو همراه مى کنم که تو را در این باره یارى دهند وهـمـیـن کار راهم کرد ومرد دیگرى از خارجیان کوفه به نام وردان بن مجالد از همان قبیله تیم الرباب را با وى همراه ساخت .

ابـن ملجم که مصمم به قتل على ـ علیه السلام ـ بود با یکى از خوارج به نام شبیب بن بجره که از قبیله اشجع بود ملاقات کرد وبه او گفت : آیا طالب شرف دنیا وآخرت هستى ؟ 
پرسید: منظورت چیست ؟

گفت : به من در قتل على بن ابى طالب کمک کن .

شـبـیـب گفت : مادرت به عزایت بنشیند, مگر تو از خدمات وسوابق وفداکاریهاى على در زمان پیامبر (ص ) اطلاع ندارى ؟

ابن ملجم گفت :واى بر تو, مگر نمى دانى که او قائل به حکمیت مردم در کـلام خدا شد وبرادران نمازگزار ما را به قتل رساند؟

بنابراین , به انتقام برادران دینى خود, او را خواهیم کشت .

شبیب پذیرفت (1) وابن ملجم شمشیرى تهیه کرد وآن را با زهرى مهلک آب داد وسپس در موعد مقرر به مسجد کوفه آمد.

آن دو در آنجا با قطام , که در روز جمعه سیزدهم ماه رمضان معتکف بود, ملاقات کردند و او به آن دو گفت که مجاشع بن وردان بن علقمه نیز داوطلب شده است که با آنان همکارى کند.
چـون هـنـگام عمل فرا رسید قطام سرهاى آنان را با دستمالهاى حریر بست وهر سه شمشیرهاى خود را به دست گرفتند وشب را با کسانى که در مسجد مى ماندند به سر بردند ودر مقابل یکى از درهاى مسجد که معروف به ((باب السده )) بود نشستند.

امام در شب شهادتامام ـ علیه السلام ـ در ماه رمضان آن سال پیوسته از شهادت خود خبر مى داد.
حـتى در یکى از روزهاى میانى ماه , هنگامى که بر فراز منبر بود, دست به محاسن شریفش کشید وفرمود:

 شقی ترین مردم این موها را با خون سرم رنگین خواهد کرد.

همچنین فرمود:ماه رمضان فرا رسید وآن سرور ماههاست .

در این ماه در وضع حکومت دگرگونى پدید مى آید.

آگاه باشید که شما در این سال در یک صف (بدون امیر) حج خواهید کرد ونشانه اش این است که من در میان شما نیستم .اصحاب آن حضرت مى گفتند: او با این سخن خبر از مرگ خود مى دهد ولى آن را درک نمى کنیم .

 بـه همین جهت , آن حضرت در روزهاى آخر عمر خود, هر شب به منزل یکى از فرزندان خود مى رفت .
شـبـى را در نـزد فـرزنـدش حسن ـ علیه السلام ـ وشبى در نزد فرزندش حسین ـ علیه السلام ـ وشبى در نزد دامادش عبد اللّه بن جعفر شوهر حضرت زینب ـ علیها السلام ـ افطار مى کرد وبیش از سه لقمه غذا تناول نمى فرمود.

یکى از فرزندانش سبب کم خوردن وى را پرسید.

امام ـ علیه السلام ـ فرمود:

 امر خدا مى آید ومن مى خواهم شکمم تهى باشد.

یک شب یا دو شب بیشتر نمانده است.

پس در همان شب ضربت خورد.

در شب شهادت افطار را میهمان دخترش ام کلثوم بود.

در هـنـگام افطار سه لقمه غذا خورد وسپس به عبادت پرداخت واز اول شب تا صبح در اضطراب وتشویش بود.

گـاهـى بـه آسـمـان نـگاه مى کرد وحرکات ستارگان را در نظر مى گرفت وهرچه طلوع فجر نـزدیـکـتر مى شد تشویش وناراحتى آن حضرت بیشتر مى شد ومى فرمود:

 به خدا قسم , نه من دروغ مى گویم ونه آن کسى که به من خبر داده دروغ گفته است ; این است شبى که مرا وعده شهادت داده اند.

این وعده را پیامبر اکرم (ص ) به وى داده بود.

عـلى ـ علیه السلام ـ خود نقل مى کند که پیامبر (ص ) در پایان خطبه اى که در فضیلت واحترام ماه رمضان بیان فرمود گریه کرد.

عـرض کردم :چرا گریه مى کنى ؟

فرمود: براى سرنوشتى که در این ماه براى تو پیش مى آید:

((کا نـی بـک و ا نـت تـصلی لربک و قد انبعث ا شقى الا ولین و الخرین شقیق عاقر ناقة ثمود فضربک ضربة على فرقک فخضب منه ا لحیتک )).

یـعنى :گویا مى بینم که تو مشغول نماز هستى وشقیترین مردم جهان , همتاى کشنده ناقه ثمود, قیام مى کند وضربتى بر فرق تو فرود مى آورد ومحاسنت را با خون رنگین مى سازد.
بالاخره آن شب هولناک به پایان رسید وعلى ـ علیه السلام ـ در تاریکى سحر براى اداى نماز صبح به سوى مسجد حرکت کرد.

مرغابیانى که در خانه بودند در پى او رفتند وبه جامه اش آویختند.

بعضى خواستند آنها را از او دور سازند.

فـرمـود:((دعـوهـن فـا نـهـن صـوائح تتبعه ا لنوائح )) یعنى : آنها را به حال خود بگذارید که فریاد کنندگانى هستند که نوحه گرانى در پى دارند.امـام حسن ـ علیه السلام ـ گفت : این چه فال بدى است که مى زنى ؟

فرمود: اى پسر, فال بد نمى زنم , لیکن دل من گواهى مى دهد که کشته خواهم شد.
ام کـلثوم از گفتار امام ـ علیه السلام ـ پریشان شد وعرض کرد: دستور بفرمایید که جعده به مسجد برود وبا مردم نماز بگزارد.

حضرت فرمود: از قضاى الهى نمى توان گریخت .

آن گاه کمربند خود را محکم بست ودر حالى که این دو بیت را زمزمه مى کرد عازم مسجد شد.
ا شدد حیازیمک للموت ولا تجزع من الموت فا ن الموت لاقیک اذا حل بوادیک

کمر خود را براى مرگ محکم ببند, زیرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد.
واز مرگ , آن گاه که به سوى تو در آید, جزع وفریاد مکن .

امام ـ علیه السلام ـ وارد مسجد شد وبه نماز ایستاد وتکبیر افتتاح گفت و پس از قرائت به سجده رفت .
در ایـن هـنگام ابن ملجم در حالى که فریاد مى زید:((للّه الحکم لا لک یا علی )), با شمشیر زهر آلود ضربتى بر سر مبارک على ـ علیه السلام ـ وارد آورد.

از قـضـا این ضربت بر محلى اصابت کرد که سابقا شمشیر عمرو بن عبدود بر آن وارد شده بود وفرق مبارک آن حضرت را تا پیشانى شکافت .

مـرحـوم شـیخ طوسى در ((امالى )) حدیث دیگرى از امام على بن موسى الرضا ـ علیه السلام ـ از پـدران گـرامـیـش از امام سجاد ـ علیه السلام ـ نقل مى کند:ابن ملجم در حالى که على ـ علیه السلام ـ در سجده بود, ضربتى بر فرق مبارک آن حضرت وارد ساخت .

 

دانـشـمـنـد مـعـروف اهل تسنن سبط ابن جوزى مى نویسد:

هنگامى که امام در محراب قرار گـرفـت چـند نفر به او حمله کردند وابن ملجم ضربتى بر آن حضرت فرود آورد وبلافاصله با همراهانش گریختند.

خون از سر على ـ علیه السلام ـ در محراب جارى شد ومحاسن شریفش را رنگین کرد.
در این حال آن حضرت فرمود:((فزت و رب الکعبة )): به خداى کعبه سوگند که رستگار شدم .
سپس این آیه را تلاوت فرمود: منه ا خلقناکم و فیه ا نعیدکم و منه ا نخرجکم تارة ا خرى.
على ـ علیه السلام ـ وقتى ضربت خورد فریاد زد:او را بگیرید.

مردم از پى ابن ملجم شتافتند وکسى به او نزدیک نمى شد مگر آنکه او را با شمشیر خود مى زد.
پس قثم بن عباس پیش تاخت واو را بغل گرفت وبه زمین کوبید.

چون او را به نزد على ـ علیه السلام ـ آورند, به او گفت :پسر ملجم ؟

گفت : آرى .

وقـتـى حضرت ضارب راشناخت به فرزندش حسن فرمود:مواظب دشمنت باش , شکمش را سیر وبندش را محکم کن .

پس اگر مردم او را به من ملحق کن تا در نزد پروردگارم با او احتجاج کنم واگر زنده ماندم یا او را مى بخشم یا قصاص مى کنم .

حسنین ـ علیهما السلام ـ به اتفاق بنى هاشم , على ـ علیه السلام ـ را در گلیم گذاشتندوبه خانه بردند.

بار دیگر ابن ملجم را به نزد آن حضرت آوردند.

امـیـرالـمـؤمنین ـ علیه السلام ـ به او نگریست وفرمود: اگر من مرُدم او را بکشید, چنان که مرا کشته , واگر سالم ماندم خواهم دید که راى من در باره او چیست .

فرزند مرادى گفت : من این شمشیر را به هزار درهم خریده ام وبه هزار درهم دیگر زهر داده ام .پس اگر مرا خیانت کند حق تعالى او را هلاک گرداند.

در این موقع ام کلثوم به او گفت : اى دشمن خدا, امیر المؤمنین را کشتى ؟

آن ملعون گفت : امیرالمؤمنین را نکشته ام , بلکه پدر تو را کشته ام .

ام کلثوم گفت : امیدوارم که آن حضرت از این جراحت شفا یابد.

ابن ملجم باز با وقاحت گفت : مى بینم که برایش گریان خواهى بود.

واللّه که من او را ضربتى زده ام که اگر آن را در میان اهل زمین قسمت کنند همه را هلاک کند.قدرى شیر براى آن حضرت آوردند.کمى از آن شیر را نوشید وفرمود به زندانى خود نیز از این شیر بدهید و او را اذیت نکنید.

هنگامى که امام ـ علیه السلام ـ ضربت خورد پزشکان کوفه به بالین وى گرد آمدند.
در بین آنان از همه ماهرتر اثیر بن عمرو بود که جراحات را معالجه مى کرد.

وقتى او زخم را دید دستور داد شش گوسفندى را که هنوز گرم است براى او بیاورند.

سـپس رگى از آن بیرون آورد ودر محل ضربت قرار داد وآن گاه که آن را بیرون آورد گفت :یا على وصیتهاى خود را بکن , زیرا این ضربت به مغز رسیده ومعالجه مؤثر نیست .(3 )

کلام آخر

در فاصله بین ضربت خوردن حضرت و شهادت آن بزر گوار اتفاقاتی صورت پذیرفته است که خود دریای مّواج از معارف است و اصبغ بن نباته راوی یکی از این حوادث می باشد او می گوید:

لما ضرب ابن ملجم لعنه الله أمیرالمؤمنین علی بن أبی طالب علیه السلام عدونا نفر من أصحابنا أنا والحارث و سوید بن غفلة وجماعة معنا ، فقعدنا على الباب ، فسمعنا البکاء فبکینا ، فخرج إلینا الحسن بن علی علیه السلام فقال : یقول لکم أمیرالمؤمنین علیه السلام : انصرفوا إلى منازلکم فانصرف القوم غیری ، فاشتد البکاء من منزله فبکیت ، وخرج الحسن علیه السلام وقال : ألم أقل لکم : انصرفوا ؟ فقلت : لا والله یا ابن رسول الله صلى الله علیه واله لا یتابعنی  نفسی ولا یحملنی رجلی أنصرف  حتى أرى أمیرالمؤمنین علیه السلام قال : فبکیت ، ودخل فلم یلبث أن خرج فقال لی : ادخل ، فدخلت على أمیرالمؤمنین علیه السلام فإذا هو مستند معصوب الرأس بعمامة صفراء قد نزف واصفر وجهه ما أدری وجهه أصفر أو العمامة فأکببت علیه فقبلته وبکیت ، فقال لی : لا تبک یا أصبغ فإنها والله الجنة ، فقلت له : جعلت فداک إنی أعلم والله أنک تصیر إلى الجنة ، وإنما أبکی لفقدانی إیاک یا أمیرالمؤمنین جعلت فداک حدثنی بحدیث سمعته من رسول الله صلى الله علیه واله فإنی أراک لا أسمع منک حدیثا بعد یومی هذا أبدا ، قال : نعم یا أصبغ دعانی رسول الله صلى الله علیه واله یوما فقال لی : یا علی انطلق حتى تأتی مسجدی ثم تصعد منبری ، ثم تدعو الناس إلیک فتحمد الله تعالى وتثنی علیه وتصلی علی صلاة کثیرة ، ثم تقول : أیها الناس إنی رسول رسول الله إلیکم ، وهو یقول لکم : إن لعنة الله ولعنة ملائکته المقربین

وأنبیائه المرسلین ولعنتی على من انتمى إلى غیر أبیه ، أو ادعى إلى غیر موالیه أو ظلم أجیرا أجره ، فأتیت مسجده صلى الله علیه واله وصعدت منبره ، فلما رأتنی قریش ومن کان فی المسجد أقبلوا نحوی ، فحمدت الله وأثنیت علیه وصلیت على رسول الله صلى الله علیه واله صلاة کثیرة ثم قلت : أیها الناس إنی رسول الله إلیکم ، وهو یقول لکم : ألا إن لعنة الله ولعنة ملائکته المقربین وأنبیائه المرسلین ولعنتی إلى من انتمى إلى غیر أبیه أو ادعى إلى غیر موالیه أو ظلم أجیرا أجره ، قال : فلم یتکلم أحد من القوم إلا عمر بن الخطاب ، فإنه قال : قد أبلغت یا أبا الحسن ولکنک جئت بکلام غیر مفسر ، فقلت : ابلغ ذلک رسول الله ، فرجعت إلى النبی صلى الله علیه واله فأخبرته الخبر ، فقال : ارجع إلى مسجدی حتى تصعد منبری ، فاحمد الله وأثن علیه وصل علی ثم قل : أیها الناس ما کنا لنجیئکم بشئ إلا وعندنا تأویله وتفسیره ، ألا وإنی أنا أبوکم ، ألا وإنی أنا مولاکم ، ألا وإنی أنا أجیرکم .......(2)

ترجمه:هنگامى که امیرمؤمنان علیه‏السلام ضربتى بر فرق مبارکش فرود آمد که به شهادتش انجامید مردم بر در دارالاماره جمع شدند و خواستار کشتن ابن ملجم - لعنه الله - بودند. امام حسن علیه‏السلام بیرون آمد و فرمود: اى مردم! پدرم به من وصیت کرده که کار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم. اگر پدرم از دنیا رفت تکلیف قاتل روشن است و اگر زنده ماند خودش در حق او تصمیم مى‏گیرد. پس بازگردید خدایتان رحمت کند.

مردم همه بازگشتند و من بازنگشتم. امام دوباره بیرون آمد و به من فرمود: اى اصبغ! آیا سخن مرا درباه پیام امیر مؤمنان نشنیدى؟ گفتم: چرا. ولى چون حال او را مشاهده کردم دوست داشتم به او بنگرم و حدیثى از او بشنوم، پس براى من اجازه بخواه خدایت رحمت کند. امام داخل شد و چیزى نگذشت که بیرون آمد و به من فرمود: داخل شو. من داخل شدم دیدم امیرمؤمنان علیه‏السلام دستمال زردى به سر بسته که زردى چهره‏اش بر زردى دستمال غلبه داشت و از شدت درد و کثرت پاشنه پاهاى خود را یکى پس از دیگرى بلند مى‏کرد و زمین مى‏نهاد. آن گاه به من فرمود: اى اصبغ آیا پیام مرا از حسن نشنیدى؟ گفتم: چرا، اى امیرمؤمنان، ولى شما را در حالى دیدم که دوست داشتم به شما بنگرم و حدیثى از شما بشنوم. فرمود: بنشین که دیگر نپندارم که از این روز به بعد از من حدیثى بشنوى.

بدان این اصبغ، که من به عیادت رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفتم همانگونه که تو اکنون آمده‏اى، به من فرمود: اى اباالحسن، برو مردم را جمع کن و بالاى منبر برو و یک پله پایین‏تر از جاى من بایست و به مردم بگو: «هش دارید،هر که پدر و مادرش را ناخشنود کند لعنت‏خدا بر او باد. هش دارید، هر که از صاحبان خود بگریزد لعنت‏خدا بر او باد. هش دارید هر که مزد اجیر خود را ندهد لعنت‏خدا بر او باد.»

اى اصبغ، من به فرمان حبیبم رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم عمل کردم، مردى از آخر مسجد برخاست و گفت: اى اباالحسن، سه جمله گفتى، آن را براى ما شرح بده. من پاسخى ندادم تا به نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رفتم و سخن آن مرد را بازگو کردم.

اصبغ گفت: در اینجا امیرمؤمنان علیه‏السلام دست مرا گرفت و فرمود: اى اصبغ، دست‏خود را بگشا. دستم را گشودم. حضرت یکى از انگشتان دستم را گرفت و فرمود: اى اصبغ، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نیز همین گونه یکى از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود: هان، اى اباالحسن، من و تو پدران این امتیم هر که ما را ناخشنود کند لعنت‏خدا بر او باد. هان که من و تو مولاى این امتیم هر که از اجرت ما بکاهد و مزد ما را ندهد لعنت‏خدا بر او باد. آن گاه خود آمین گفت و من هم آمین گفتم.

اصبغ گوید: سپس امام بیهوش شد،باز به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ آیا هنوز نشسته‏اى؟ گفتم: آرى مولاى من. فرمود: آیا حدیث دیگرى بر تو بیفزایم؟

گفتم: آرى خدایت از مزیدات خیر بیفزاید. فرمود: اى اصبغ! رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در یکى از کوچه‏هاى مدینه مرا اندهناک دید و آثار اندوه در چهره‏ام نمایان بود. فرمود: اى اباالحسن! تو را اندوهناک مى‏بینم؟ آیا تو را حدیثى نگویم که پس از آن هرکز اندوهناک نشوى؟ گفتم: آرى، فرمود: چون روز قیامت‏شود خداوند منبرى بر پا دارد برتر از منابر پیامبران و شهیدان، سپس خداوند مرا امر کند که بر آن بالا روم، آن گاه تو را امر کند که تا یک پله پایین‏تر ازمن بالا روى، سپس دو فرشته را امر کند که یک پله پایین‏تر از تو بنشیند و چون بر منبر جاى گیریم احدى از گذشتگان و آیندگان نماند جز آنکه حاضر شود. آن گاه فرشته‏اى که یک پله پایین‏تر از تو نشسته ندا کند: اى گروه مردم; بدانید: هر که مرا مى‏شناسد که مى‏شناسد و هر که مرا نمى‏شناسد خود را به او معرفى مى‏کنم، من «رضوان‏» دربان بهشتم، بدانید که خداوند به من و کرم و فضل و جلال خود مرا فرموده که کلیدهاى بهشت را به محمد بسپارم و محمد مرا فرموده که آنها را به على بن ابى‏طالب بسپارم، پس گواه باشید که آنها را بدو سپرده‏ام. سپس فرشته دیگر که یک پله پایین‏تر از فرشته اولى نشسته بر مى‏خیزد و به گونه‏اى که همه اهل محشر بشنوند ندا کند: اى گروه مردم، هر که مرا مى‏شناسد که مى‏شناسد و هر که مرا نمى‏شناسد خود را به او معرفى مى‏کنم، من «مالک‏» دربان دوزخم، بدانید که خداوند به من و فضل و کرم و جلال خود مرا فرموده که کلیدهاى دوزخ را به محمد بسپارم و محمد مرا امر فرموده که آنها را به على بن ابى‏طالب بسپارم، پس گواه باشید که آنها را بدو سپردم. پس من کلیدهاى بهشت و دوزخ را مى‏گیرم. آن گاه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به من فرمود: اى على، تو به دامان من مى‏آویزى و خاندانت‏به دامان تو و شیعیانت‏به دامان خاندان تو مى‏آویزند. من (از شادى) دست زدم و گفتم: اى رسول خدا، همه به بهشت مى‏رویم؟ فرمود: آرى به پروردگار کعبه سوگند.

اصبغ گوید: من جز این دو حدیث از مولایم نشنیدم که حضرتش چشم از جهان پوشید درود خدا بر او باد.

به این ترتیب اصبغ بن نباته آخرین کسی بود که از امیر المومنین علی ( علیه السلام) حدیث شنیده است و این  بزرگـترین افتخار برای او به شمار می آید وتا ابــــــــد نیز این افتخار بر صفحه زندگی او درخشندگی می کند.

برگرفته از :www.behar.ir

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | جمعه 1387/06/29

شراب

 

 

 

منی که نام شراب از کتاب میشستم

 

 

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | چهارشنبه 1387/06/13

دردنامه

السلام علی المنتظر ......

سلام بر دوستان

قریب به ۲ ماه از آخرین پست این ولاگ میگذره . اما این ۲ ماه بر من به اندازه ۲ سال گذشته . کاش هنوز همون آدم قبلی بودم . فکر کنم اگه همین طور بگذره دیگه از اون مجنون چیزی باقی نمونه .....

امشب که دلم بد جوری گرفته میخوام به یاد قدیم برگردم و به خودم و با این شعر یه کنایه یه خودم بزنم و .........

 

سالها دور خزان گشتی بهارت آرزوست ؟            چشم خود را بستی و دیدار یارت آرزوست ؟

نامه ات گشته سیاه و نور میجویی در آن ؟            بوی عطر طره یار از غبارت آرزوست ؟

با زبان تلخ خواهی دلبری شیرین زبان ؟              نوشخند لعل یار از نیش مارت آرزوست ؟

کام عطشانی نداری در هوای کوثری ..               از کویر خشک فیض آبشارت آرزوست ؟

دست کس نگرفته ای تا دست گیرد از تو کس       پای لنگ و همره چابک سوارت آرزوست ؟

گوش خود را کرده ای پر از صدای زاغها               نغمه بلبل به گرد شاخسارت آرزوست ؟

تیرگی از دل نشسته میروی دنبال نور               دیدین خورشید در شبهای تارت آرزوست ؟

هم شریک دزد گشتی هم رفیق قافله                   با رقیبان ساختی وصل نگارت آرزوست ؟

خانه در دوزخ بنا کردی و میخواهی بهشت        دور شیطان٬ رحمت پروردگارت آرزوست ؟

خیلی واسه همدیگه دعا کنیم تا خدا بهمون رحم کنه .

 

آی خدا تو خودت میدونی درد دل همه رو ....

چاره کن این بیچاره بندگان عاصی رو ..................

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | یکشنبه 1387/06/03

RSS