عشقه
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
طعنه ای بر در این خانه غمها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازاین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
وبلاگ استادم رو خوندم
یه پست زیبا نوشته توصیه میکنم بخونید :
اربعین آمد دلم ماتم گرفت
سلام علی قلب الزینب الصبور
این غروب دل گیر جمعه که تمام امیدمون از اومدم یار دلنوازمون نا امید شد
و به نجوای غریبانه فریاد میزنم :
یا ابن الحسن (عج)....
به امید چتر فردایت ........
............................خیس بارانم ....
فقط دو شب مونده به اربعین مولا
۴۰ شب گذشت
زینب ۴۰ روز تنهایی و غربت رو تحمل کرده
۴۰ شب بی برادری
۴۰ شب مظلومیت
۴۰ شب از پاسداری حرمت خون به ید با کفایت زینب میگذره
حالا که زینب کشتی طوفان زده رو به ساحل کربلا رسونده داره با عشقش درد دل میکنه :

ز اشک دیده چه حاجت که از غمت
چشمی نمانده تا که بگریم برای تو
ای پاره پاره خفته در آغوش بوریا
ای کاش جان دهم که شوم بوریای تو
بر سینه شکسته ات آرام کودکت
در خواب رفته با تپش لای لای تو
آهم که شعله بر جگر غم کشیده ام
اشکم که قطره قطره به پایت چکیده ام
آئینه ام که زخم ترک خورده ام زسر
سروم که سایبان شده قد خمیده ام
نقش هزار ضربت دشمن گرفته ام
طعن هزار سنگ جفا را چشیده ام
یادم نمیرود که در آن روز در پی ات
صد بار این مسیر بلا را دویده ام
یادم نمیرود که در آن شام از تنت
صد تیر و تیغ و نیزه و خنجر کشیده ام
اکنون رسیده ام که ببوسم دوباره ات
آه ای گلو بریده کجایی بریده ام

کاش خدا مارو یاری کنه تا زینبی بشیم
بار الها صبر و وفای زینب به ما عطا کن که تنها راه نجات ما در این است و بس
یاعلی
مهدی .............
راز شقایق
راز شقايق
شقايق گفت با خنده : نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما-
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد

سفرنامه گورستان
بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه جلسه نقد وبلاگ زیبای دوست عزیزم حامد رجایی بود : از گور برگشته
اینجا میتونید بیشتر در مورد اون جلسه بخونید : گزارش جلسات نقد وبلاگ
دوشنبه ٬ اخوی یکی از دوستان به رحمت خدا رفتند که بالاجبار از صبح تو قبرستان مومنین تهران ( بهشت زهرا ) میهمان بودیم .
خیلی خاطرات برام تداعی شد
خیلی چیزا دیدم :
اهالی این شهر به کاری کسی کار ندارند
ولی ما دست از سر اونا برنمیداریم

مرده ای دیدم در غسالخانه که بی نام و نشان بود و مشایعی نداشت
زنده هایی دیدم که کم از مردگان نداشتند

و نان از مردن مردم به کف می آوردند .

سنگ فروشانی که در پی وصول مطالبات دغداران را نقره داغ میکردند .
راستی یادمون نره که ما هم یه روز باید یه همچین جایی بخوابیم .
شادی روح تمام اسیران خاک فاتحه ای خیرات کنید
یاعلی
مهدی ............
راستی یه وبلاگ واسه ناحیه راه انداختیم که بدک نیست گاهی بهش سر بزنید :
عصای موسی و اروند
چ... شب عمليات بچه ها کنار اروند به سجده رفتند؛ سجده اي بسيار طولاني و گرم.محمد مسئول گروهمون که بعدا توي عمليات مهران شهيد شد، خطاب به بچه ها گفت:
"امشب به نام خدا و با عصاي موسي از نيل عبور مي کنيم و خداي اين طرف اروند ، همان خداي آن طرف اروند است . توکل خود را به خدا حفظ کنيد . هدف اصلي ،عبور از اروند نيست، هدف ما اداي تکليف است."
يکي از بچه ها گفت: جايي که ما آموزش ديديم ،عرض و شدت آب ، هيچ يکي اين قدر نبود؛ به علاوه با کوسه هاي اروند چه کنيم؟ اگر کوسه بچه ها را در آب زد،چه کنيم؟
محمد جواب داد: "ما امشب به اروند ميزنيم چون تکليف ما ورود به اروند است و نه خروج از آن،ما وارد اروند ميشيم اما خارج شدن از آن دست ما نيست؛ بلکه در دست خداست، من امشب وارد آب مي شوم؛ تنها براي اين که به امام خبر بدهند که بچه ها به خط زدند.براي من همين کافيست و نتيجه با خداست..."
خاطره اي از استاد رحيم پور
شب نامه
بسم رب الشهدا و الصالحین
دم غروب دلم گرفت
رفتم سراغ محمود جونم
با هم دیگه یه پست تو وبش زدیم
هرکی دوست داشت بره ببینه
خیلی عالی شد .
دلم هم وا شد
مدیریت طوایفی
بسم الله الرحمن الرحیم
پس از قتل لطفعلي خان زند و استقرار سلطنت قاجاريه، حاج ابراهيم کلانتر شيرازي به پاس زحماتي که براي قاجار کشيده بود، با لقب اعتماد السلطنه به صدارت ايران منصوب شد. او براي آنکه همهجا را زير سلطهي خود داشته باشد، برادران، فرزندان و ديگر اقوام خود را به حکومت شهرهاي مختلف ايران فرستاد.
ميگويند يکي از اهالي شيراز از دست پسر وي که حاکم شيراز بود به او شکايت برد و گفت: مردم از دست پسرت به ستوه آمده و نميتوانند در شيراز راحت زندگي کنند.
حاج ابراهيم گفت: خب بروند اصفهان زندگي کنند.
طرف گفت: آنجا هم که برادرت حکومت ميکند.
گفت: بروند بروجرد..
مرد شيرازي گفت: آنجا هم که پسر ديگرت هست.
گفت: بروند شهر کرد..
گفت: آنجا هم آن يکي برادرت هست که هرکار دلش مي خواهد ميکند.
گفت: بروند اراک..
گفت: آنجا که برادر زاده ات هست.
حاج ابراهيم اعتماد السلطنه عصباني شد و گفت: خب بروند به درک.. بروند به جهنم..
يارو فوري گفت: آنجا هم که پدرت است.
-------------------------
هیچ توضیحی ندارد .
بر گرفته از:سایت لبگزه آقا سید محمد رضا واحدی
نفسم تنگ آمده
تو این چند ماه اخیر
توی این ۲ ٬ ۳ هفته گذشته
تو این تهران به این بی سر و ته ی
توی این منطقه به این بزرگی
تو این تنگنای دربند .
دیگه نفسم تنگ اومده
نه به خاطر هوا و نه به خاطر دشمنان
اگر دم نمیزنم به خاطر آبرو است
نه آبروی خودم
که آبرو و حرمت هم ریشان خودم
به ولایت مولا قسم که اگر درد من از خودیها نبود
تا به امروز صبر نمیکردم .
و حافظ امشب گفت :
آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من مسکین زد
وانکه گیسوی تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد

و اینم حسن ختام آ سید مرتضی بود واسه امشب من و همیشه .
یاعلی
مهدی .........................
مردمان
به نام حق
قال رسول الله ( صل الله علیه و اله )
مردم چهار دسته اند :
بخشنده
جوانمرد
بخیل
فرومایه
بخشنده آن است که خود بخورد و بخوراند .
جوانمرد آن است که خود نخورد ولی بخوراند .
بخیل آن است که خود بخورد ولی نخوراند .
فرومایه آن است که نه خود بخورد و نه بخوراند .
و دعا کنیم که ازدو دسته آخر نباشیم که در قیامت در محضر رسول الله سرافکنده نباشیم .
یاعلی
مهدی ................
در پی دیوانه نامه
نون والقلم
دیشب به برکت بی خوابی و اعصاب خراب مجبور به تماشای فیلم (( جزیره نیم )) شدیم .
گوشه ای از داستان به زندگی نویسنده ای بازمیگشت که رمانهای سریالی در مورد داستانهای یه قهرمان مینوشت که با شجاعت همه مشکلات رو زیر پا میذاشت و خطر برای او بی معنا بود
اما خود نویسنده زنی بود وسواسی و بسیار ترسو که قریب به ۱۵ سال از خانه خارج نشده بود و حتی با استشمام هوای آزاد دچار تهوع میگشت .
در حالی که قالب فیلم طنز بود مرا به یاد نویسندگان و فیلم سازان خومون انداخت .
یادم از سید شهیدان اهل قلم افتاد . همان که اگر از مقاومت نوشت و اگر از جنگ ساخت در میدان بود .
یادم از مسعود خان ده نمکی افتاد که اخراجیها را نوشت و آنرا ساخت که از تجربیات زنده خود بود .
و یادم آمد از دوستانی که مینویسند و میسازند و حتی از بوی باروت و خاک دچار تهوع میگردند .
حالا بیایم خودمون کلاهمون رو قاضی کنیم
ما که مینویسیم اگه جنگ بشه و اگه سختی پیش بیاد کجای میدون جا داریم ؟
و چه زیبا شهید گرانقدر آقا مصطفی چمران فرمود :
(( وقتی شیپور جنگ نواخته میشود شناخت مرد از نامرد آسان می شود ٬ پس ای شیپور چی بنواز .))



دیوانه نامه
به نام حامی مظلومان
اگر دلی را به ناله آری
ز برق آهش امان نداری
بلا در افتد به آنچه داری
که چوب یزدان صدا ندارد
چو تیر مظلوم کند کمانه
سرای ظالم رود نشانه
چو برق بگریز از این میانه
که تیر آهش خطا ندارد
دیوانه نامه
همتون حالتون باید خوب باشه
ما که حالمون خرابه
برف میاد و هوا سفیده
ما دل و دیده مون سیاهه
باید تا صبح پارو به دست برف روبی بکنیم ...

ای قالیباف
ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی شهر برنشسته ای
دستی بر آر و ما قبرستان نشینان عادات خدمات شهری را از این شن و نمک بیرون کش

دیوانه نامه
به نام خدا
اتل متل توتوله
گاو حسن چه جوره
نه شیر داره نه .......
شیرشو بردن هندستون
یه زن کردی بستون
اسمشو بذار عم قضی
دور کلاش قرمزی .....................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| امام عصر(عجل الله تعالي فرجه الشريف) در زيارت ناحيه خطاب به ايشان مي فرمايد: . . . سلام بر ابي الفضل العباس فرزند امير مومنان، آن که با جان خود از برادرش پشتيباني کرد و از گذشته اش براي آينده توشه برگرفت، آن که خود را فداي برادر کرد و جان خويش را سپر او قرار داد و به سوي او سعي و تلاش کافي نمود ... . |
|
حضرت ابوالفضل(ع) هماني است که در هنگام شهادتش، امام حسين (ع) خود را به بالينش رسانيد و جمله اي را که در جاي ديگر، بر زبان نياورده بود، بيان فرمود؛ امام حسين(ع) در فقدان برادر فرمود: «الآن کمرم شکست! . . .» هر که واقعه کربلا را شنيده باشد و داستان غم انگيز آن روزها را مطالعه کرده باشد، بخشي از عظمت مقام، ايثار، شهامت، مردانگي و شجاعت عباس بن علي (عليهما السلام) را دريافته است. اما آيا واقعا مي توان بزرگي و عظمت او را به طور کامل درک نمود؟ آن جا که وقتي براي او و برادرانش از طرف عبيد الله، فرمانرواي سپاه يزيديان، امان نامه آوردند و او با قاطعيت در جواب آن ها گفت: ما نيازي به امان شما نداريم و امان خدا بهتر از اماني است که پسر سميه داده است. سپس رو به شمر که حامل آن امان نامه بود، فرمود: خدا تو و اماني را که براي ما آورده اي لعنت کند، آيا به ما امان مي دهيد و فرزند رسول خدا امان ندارد! و شمر را با امان نامه اش به سوي لشکر خودشان فرستاد. يا در آن زمان که امام حسين (عليه السلام)، در ميان يارانش سخن مي گفت، آيا مي توان بزرگي قدر و منزلت عباس را شناخت؟ آن هنگام که امام حسين(عليه السلام) به اصحابش فرمود: من به همه شما رخصت رفتن دادم و همه شما آزاديد که برويد و بيعتي از من بر گردن شما نيست! اما اين ابوالفضل(عليه السلام) بود که آغاز به سخن کرد و گفت: براي چه اين کار را بکنيم؟ براي اين که مي خواهيم پس از تو زنده بمانيم! هرگز خداوند آن روز را براي ما نياورد! اين کدامين درجه از ايمان و معرفت است که سبب مي شود عباس (عليه السلام) در هنگام قطع شدن دست راستش توسط يزيديان، آنچنان رَجَز بخواند؟ در آن مشقت و سختي که هر کس را از پاي مي اندازد، عباس(عليه السلام) اين جملات را بر زبانش جاري ساخت: به خدا قسم اگر دست راستم را قطع نموديد، باز از پاي نمي نشينم و از دينم دفاع مي کنم و نيز از امامي که داراي يقيني درست است و از نوه پيامبر پاک امين ، حمايت خواهم کرد. ابوالفضل هماني است که در هنگام شهادتش، امام حسين (عليه السلام) خود را به بالينش رسانيد و جمله اي را که در جاي ديگر، بر زبان نياورده بود، بيان فرمود. کلامي که خود گواه ديگري بر مقام و عظمت شخصي همچون عباس(عليه السلام) است. امام حسين(عليه السلام) در فقدان برادر فرمود: الآن کمرم شکست! . . . امام سجاد(عليه السلام) نيز در خصوص عموي خود اين چنين فرموده اند: خداي رحمت کند عباس بن علي را که ايثار کرد و به بلا آزمايش شد و جان خود را در راه برادرش فدا کرد تا آن جا که دو دست او جدا گرديد . . . و به راستي که براي عباس در پيشگاه خداي تبارک و تعالي منزلت و مقامي است که همه شهيدان در روز قيامت بدان منزلت غبطه مي خوردند . . . امام صادق (عليه السلام) فرمودند: عموي ما عباس بن علي بصيرتي نافذ و ايماني استوار داشت. حتي امام عصر(عجل الله تعالي فرجه الشريف) در زيارت ناحيه خطاب به ايشان مي فرمايد: . . . سلام بر ابي الفضل العباس فرزند امير مومنان، آن که با جان خود از برادرش پشتيباني کرد و از گذشته اش براي آينده توشه برگرفت، آن که خود را فداي برادر کرد و جان خويش را سپر او قرار داد و به سوي او سعي و تلاش کافي نمود . . . پس ما نيز مي گوييم: درود بي حد بر تو و بر سيره پسنديده و آموزنده ات اي اباالفضل! سلام بر تو که به منزلگاه والاي خود رفتي و راه بزرگي را که در پيش داشتي مردانه پيمودي! سلام بر تو که به راستي از بزرگترين و درخشنده ترين و فداکارترين شهيدان در پيشگاه خداي تعالي هستي!
خسته شدیم اینقدر از دنیا نوشتیم و از این آشفته بازار دلمون این محرمی گرفت گفتم از یه مرد بنویسم تا یه کم دلم باز بشه یاعلی مهدی ..................... |







