تبليغاتX
جنون=مهدی ده نمکی

شهادت

خیلی قبل تر ها باورم این بود که عشق درمانی است بر دردهای دل انسان ٬ برای رسیدن به عشق دستم به قلم آلوده شد . تا رسیدم به جایی که تفسیر عشق را در اهلش یافتم . راه دیگری نبود به عشق که رسدم مبنا را بر نوشتن نهادم . باورم شده بود که نوشتن میتواند آرامش قلب نا آرامم باشد . همین بود که دستم بیشتر با قلم گره خورد . و این روزها آنقدر دردهای دل سنگین و دست و پا گیر شده که حتی قلم تاب نیاورد و شکست .

به یاد سید شهیدان اهل قلم افتادم و یادم آمد از نجواهای حزین و بغض آلودش که شور جهاد را به نام فتح روایت کرد و رفت ......

(( ما وارث انبیا هستیم و آیات الهی آفرینش انسان در وجود ماست که معنا می یابد .

ما از مرگ نمیترسیم که مرگ ما شهادت است و شهادت حیات عندالرب .

عقلهای مهجور و آئینه های قیر اندود فطرت بشر غربی چگونه خواهند توانست که معنای حیات عندالرب را دریابند ....

حیات عندالرب نقطه پایانی معراج بشریت است که به آن جز با شهادت دست نمیتوان یافت .

ای وجدانهای نیم خفته چشم بیداری بگشایید و ای بیداران گوش فرا دهید ٬ ماییم که بار تاریخ را بر دوش گرفته ایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم . خون سرخ ما فلقی است که پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است .

یا فالق الاصباح ما را در راهی که اینچنین عاشقانه در پیش گرفته ایم یاری فرما .....  ))

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | سه شنبه 1388/05/27

کربلا

ظهور حضرت ولیعصر (عج) جزای کربلاست

 

همه مصیبت های عالم در کربلا جمع شد

 

و جزای آن شد این آقا 

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | چهارشنبه 1388/05/21

این شنبه و آدینه

این شنبه و آدینه به تکرار مرا کشت

تا چند صبوری کنم ای جمعه ناگاه

 

یه زمانی غروبهای جمعه واسمون خیلی دلگیر بود . اما این روزها دیگه عادی شده .

یه روزگاری از صبح جمعه منتظر نوای عشق بودیم و این روزها تکرار جمعه های بی یار برامون عادی شده .

مولا جان ٬ گویا آمدن تو نیز مثل خیلی از آرزوها آنقدر برامون دوراز دسترس شده که اهمیت خودشو از دست داده و حتی لحظه ای براش تامل نمیکنیم .

واسه همین غروبهای جمعه میریم سراغ عشق و حال و صفا ٬ به دور از هر گونه دلتنگی برای تو ای مهربان یار که میدونم دلت از ما خونین است .

دلهایمان برای عشقهای خاکی و دوستان زمینیمان بیشتر تنگ میشود ٬ به هر ترتیبی شده اگر روزی نبینیمشان از فرط دلتنگی تماسی بگیریم و شاید هم چند خطی از فراقشان بنگاریم .

ای یار ببخشمان که بعد از یک هفته زندگی ٬ جمعه های تو را نیز از یاد برده ایم و حتی برای رفع دلتنگی دوری از تو خطی بر کاغذ نمینگاریم و غروب ها آل یاسین را زمزمه نمیکنیم .

مثل این است که عهدهای آن چهل صبح از یاد ما رفته باشد . آخر تو که بهتر میدانی عصر ما عصر فراموشی است .

تو بگو چه کنیم با این زمانه . شاید مجبور شویم از طبیب نسخه ای برای رفع این فراموشی بگیریم ٬ آن هم اگر یادمان نرود . دعاهای فرج هم از یادمان رفت . تو برای ما دعایی کن .

راستی یادم رفت بگویم که مهدی جان تولدت مبارک

خدا کند آخرین سالی باشد که برایت جشن میگیریم .

البته اینجا کسی منتظرت نیست . اگر هم بیایی مثل پدرت علی تنهایی و غریب ......

با چون و چرا ٬ چون و چرا میکشنت

مانند  تمام  اولیا  میکشنت

ما از سر تفریح دعا میخوانیم

اینجا خبری نیست نیا میکشنت

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | چهارشنبه 1388/05/14

تالار فکر

به نام خداوند اندیشه و خرد

چندی است همه چیز ما بین زمین و آسمان در تعلیق است

از اقتصاد و مدیریت و صنعت گرفته تا انسانها و ......

طبق معمول علاقه چندانی به پیگیری مسائل سیاسی ندارم و مثل خیلی ها مغز مبارکم را خراب دغدغه های این روزها نمیکنم .

دیشب که محکوم به بیداری بودم مجبور به دیدن رسانه ملی شدم .

صحبتها و مصاحبه هایی با آقایان ابطحی و عطریانفر مکرر پخش میشد .

یاد ایام دولت آزادی افتادم و یاد ابهت همین ابطحی ملعون که دیشب اگر قیافه اش رو نمیدیدم از روی صحبتها و حرفهاش عمرا نمیشناختمش .

حرف های زیبایی میزد .

از همه قشنگ تر نکته ای بود که در مورد ندامتگاه اوین متذکر میشد  که در این ایام که در بند اسیر بوده با خودش فکر کرده و صراط مستقیم و تعهد به نظام رو درک کرده و ولایت مدار شده .

خیلی خندیدم .

و پیشنهاداتی به ذهنم رسید :

۱ - تغییر نام ندامتگاه اویم به تالار اندیشه و تفکر اوین

۲ - انتقال کلیه مجرمین آن محل به جایی دیگر و احداث مکانی فرهنگی و هنری جهت اصلاح و راه یابی عناصر معاند نظام .

۳ - ثبت نام دانش آموزان دوره پیش دانشگاهی در این مرکز علمی به این جهت که برای ورود به دانشگاه آمادگی لازم را کسب کنند . تا یاد بگیرند با هر بادی به سمتی خم نشوند .

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | دوشنبه 1388/05/12

اولین تجربه مرگ

یه چند وقتی بود قلم خودم کار نمیکد

میگشتم تو وبها که یه مطلب از وبلاگ  حمید داود آبادی  پیدا کردم .


 

17 سالم نمی شد. شاید مثل تو.
14 اردیبهشت 1361 در ایستگاه حسینیه، جاده اهواز حدود 50 کیلومتر مانده به خرمشهر.
وقتی به داخل سنگرهای عراقی که شب قبل در نبردی سخت فتح کرده بودیم رفتم، چشمم که به فرش و وسایل خانه هموطنان خرمشهری ام افتاد که عراقی ها در سنگرشان جمع کرده بودند، خونم به جوش آمد. رگ غیرتم بدجوری تحریک شد.
ساعتی بعد، متجاوزین بعثی که هنوز امید داشتند خاک میهن ما را زیر چکمه های کثیفشان لگد مال کنند، به ما حمله کردند.
17 سالم نمی شد. آزارم به مورچه هم نمی رسید. شدیدترین کاری که تا آن زمان کرده بودم، سگی را که در کوچه مان دنبالم کرده بود، با سنگ زدم تا فرار کند و من به نانوایی بروم.

من نخواستم، خودش خواست. اصلا خودش آمد. وحشی و مغرور. متکبر و متجاوز.
کرور کرور آدم بود که به طرف ما حمله می کردند. دشت پر بود از عراقی. دیگر نمی شد سکوت کرد. خیلی داشتند نزدیک می شدند.
یک کماندوی عراقی که لباس پلنگی تنش بود، به صورت زیگزاگ می دوید طرف من. تا اون روز فقط توی فیلم های سینمایی همچین چیزایی دیده بودم.
این جا دیگر فیلم نبود.
می ترسیدم. دستم می لرزید. نه از ترس، از این که باید اولین تجربه مهم زندگی ام را به انجام می رساندم.
صورتش به سیاهی می زد. سبیلو بود. سبیلی کلفت. چشمانی خشن داشت و نگاهی ترسناک. همین طور می دوید طرف من.

درنگ جایز نبود ...
بسم الله را گفتم و ...
انگشت سبابه ام را آرام روی ماشه کلاشینکف قرار دادم و ...
شکاف رو به رو، میزان با مگسک ... زیر هدف مقابل و ...
تق ... تق ...
دو تا تیر بیشتر نزدم.
یکی توی صورتش، یکی توی سینه اش.
با همان سرعت که به طرفم می دوید، با صورت نقش بر زمین شد.
خوشحال شدم.
نه! خوشحال نشدم. دلم خنک شد که یکی از دشمنان وحشی را کشته ام، ولی از مرگ او خوشحال نشدم.
همان جا افتاد روی زمین. دیگر زیگزاگ نمی دوید. هیچ تکانی نخورد.
نگاهی به بدن بی حرکتش انداختم. یادم آمد.

عادت داشتم، اگر در خیابان یا تصادفی، مرده می دیدم، همین کار را می کردم.
نفس عمیقی کشیدم و ...
بسم الله الرحمن الرحیم ... الحمدلله رب العالمین ...
شروع کردم به خواندن فاتحه.
آره برای همان که خودم کشته بودمش!
آمده بود دین و کشورم را اشغال کند؛ چه باید می کردم.
فاتحه را که خواندم، نگاهی به آسمان انداختم و با خود گفتم:
- خدایا ... من وظیفه خودم رو انجام دادم ... تو لطف و کرمت خیلی زیاده ... تو ارحم الراحمینی ... شاید اون بیچاره جاهل بوده و نفهم ... تو به بزرگیت اون رو ببخش.
اون روز خیلی فاتحه خوندم!

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | جمعه 1388/05/09

آمدم بنویسم

اما نمیدونم از چی

تمام افکارم انگار که از بین رفته باشد

 

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | چهارشنبه 1388/05/07

RSS