حال و هوای شهر
در ازدحام جمعيت مبتلاي شهر
گم ميشود صداي دلم لابهلاي شهر
ديوارها بتوني و ديدارها يخي
سر رفته است حوصلهام در فضاي شهر
اينجا كسي هواي پريدن نميكند
از شدت بلندي ديوارهاي شهر
اينجا زمان بهوقت زمين است و ناگزير
خاكي شدهاست روحيهي ايدههاي شهر
ديشب دوباره همدم حافظ شدم و او
ميگفت معتبر شده گويا گداي شهر (?)
ميگفت: «سنگ، لعل شود در مقام صبر»
آري شود! ولي تو بگو در كجاي شهر؟!
هر چند بد! ولي چه كنم؟ واقعيت است
بيحاصليست حاصل ديدارهاي شهر

اینجا هر شب بزم غربت برپاست
و ما میهمانان خوانده و ناخوانده این بزمیم
و دلها در هیاهو و پیچ در پیچ بزرگراهها راه را از بیراهه نمیشناسند
این چراغها که روشن است شعاعی به اندازه یک سر سوزن دارند .
خدایا چرا در پس این همه غم یادمان از چراغهای پر نور تو نیست ؟
ما همانانیم که روزی محو در انوار روشن از نور تو بودیم .........
خدایا نورهایمان را به ما بازگردان ...

نت گم شده کربلا به روایت فرزاد جمشیدی
پايان ماه صفر، پاي سفر قلبهايي را به اين حريم ولايت و ارادت، باز کرده که در ماه اسفند، مثل اسفندي در آتش اشک، سوختهاند. پس اگر عطري از اين سفرنامه به دل شما مينشيند، حديثش، همين گلابدان گريان سينههاي سرخ و سوگوار ماتم حسين است.
با چشمي از ابديت بايد گريست بر مصيبت آينههاي شکستهي عاشورا ولي من به جاي گريه، شبانهاي که به کربلا رسيدم، در چند قدمي گنبد خورشيدي اين دو برادر ـ يعني عباسِ بنِ آب با مرّوت و حسينِ آينهدار عصمت ـ ايستادم و سلامم را به آبروي ادب ايرانيان، شيرازهبندي کردم.
ـ حسينجان! من همولايتي مردمي هستم که ايستادن را به نام پدرت علي (ع)، ياد ميگيرند. با شير اشک عزاي تو، بزرگ ميشوند و يک روز به خودشان ميآيند که ميبينند داغ عاشورا چقدر براي قلبشان سنگين و سهمگين است.
با پاي سر بايد آمد کنار اين شيربچهي حيدر که در هنگام ولادت، يکقدم عقبتر از حسين بود و گاه شهادت، يک گام جلوتر
حسينجان! من همرنگ خيابانهايي هستم که سالهاست معرکه گردان عزاي تو شدهاند بچه محل بسيجياني که مثل قمريان تشنه و زخم خورده، لابلاي خارزارها، جاماندهاند و آرزوي رسيدن به کربلا را، روي بال خود، گره زدهاند تا تو با دست شفاعت و شهادت، گره دنيا از بالشان، باز کني. يا حسين، عرفه مناجات تو، ملّاي دلسوخته روم را به ماهور محبت کشاند تا نغمه کجاييد اي شهيدان خدايي را زمزمه کند و سبکبالان عاشق از قفس تنها به سمت کربلا پرواز کنند ...
* * * * *
نزديک فرات، ديدن يک صحنه، پاي هزار صحيفه اشک را به چشمهايم، باز ميکند، علياصغر داوود آبادي ـ عکاس گروه اعزامي صدا و سيما ـ بيتوجه به عبور شگفتزدهي رهگذران، چفيهاش را از گردن، باز کرده و با موج موزون دستها و واگويههايش در آب فرات، به رقص درآورده:
ـ نوش جان! سيراب شو! به صاحب شهيدت، سلام برسان و بگو ما چه زود به کربلا رسيديم؛ راهي که هشت سال براي وصال به اين عروس جشنوارهي اندوه، پهلوانهاي معجزه و مبارزه، از درياي خون و خاک جنون گذشتند
* * * * *
اينجا کربلاست. تقويم چهلمين جرعهنوشي شهيدان. قلب ما مثل نت گمشدهي صفحهي ارادت به حسين (ع)، رهبر ارکستر آدميت که سنجاقک همهي ملوديهاي محزون عاشورايي به دستان او دوخته شده.
اين روزها در کربلا کمتر ديوار پيشاني مغازه و هتل و بازار و گذرگاهي را ميبيني که پارچه مشکي عزاي سيد الشهدا (ع) بر تن نپوشيده باشد. اينجا به هيأت ميگويند موکب و به آيين عزاداري ميگويند ذکر «موکب سيد الشهدا بذکري عزاء الحسين» جملهي معروف و مدام عزاداري کربلاست و دلنوشتههاي شيعيان، فقط صاعقهاي از صدها هزار صداي خاموش در بيفراموشترين ماتم عالم. ديروز حوصله کردم و تعدادي از اين سلامنامههاي سوگوار را يادداشت کردم.
ـ السلام عليک يا صاحب الدمعة الساکبة، يا صاحب المصيبه الراقبه، السلام عليک يا حجة الله، يا صفي الله، يا عزّ الاسلام، السلام عليک يا قتيلِالعبراة، يا عبرة کلّ مومن ...
اين صفات در بيان مقام ابا عبدالله الحسين (ع) تعارف نيست. فقط چند قطره از اقيانوس نجيبي است که با آهنگ ايثار به اين خاک هميشه بهار ميرسد.
* * * * *
مردم عراق از شرنگ تلخ جنگ با ايران شرمناکند و اين را به صد زبان مهماننواز، واگويه ميکنند. ديگر رساتر از اينکه جملهاي از پير آسمان چشيدهي انقلاب ـ خميني عزيز ـ را روي پارچهي سياه بزرگي به دو زبان فارسي و عربي نوشتند که:
ـ اين خون سيد الشهداست که خون همهي ملتهاي جهان را به جوش آورده ...
گذر يک کاروان پر هياهوي عزادار، ذهن و زبانم را مال خود ميکند. در همهي دستههاي عزادار، چند چيز، وجه مشترکه:
نظم و ادب، شور و غوغاي پير و جوان، ذکرهاي يکدست و دستهاي يکزبان که با آهنگ خوشنوايي روي سينههاي سرخ مينشينند... و زنها که با چادرهاي سياه بر صورتهاي خالکوبي شده ميکوبند يا به دو طرف شانهها ميزنند، عبور آرام زنهاي سياهپوش در دو طرف اين رود بيآرام، کمر خميدهي خاتون خيمههاي خاکستري را به ياد ميآورد.
ولي اين کاروان حرف ديگري هم براي گفتن و گريستن دارد... چند نفر جوان و ميانسال وسط قافلهي عزادار و سينهزن، روي سينههاي خود ميخزند و به طرف حرم حضرت عباس (ع) رهسپار ميشوند. چند نفر با تلفنهاي همراه، از اين صحنه، تصوير ميگيرند. هر چند لحظه توقف ميکنند؛ صورتشان را روي خاک بينالحرمين ميگذارند؛ و دوباره بر ميخيزند. با پاي سر بايد آمد کنار اين شيربچهي حيدر که در هنگام ولادت، يکقدم عقبتر از حسين بود و گاه شهادت، يک گام جلوتر... گريه ميکنم و اشک چکيده بر اين خاک آسماني را گواه ميگيريم:
اينجا کربلاست. تقويم چهلمين جرعهنوشي شهيدان. قلب ما مثل نت گمشدهي صفحهي ارادت به حسين (ع)، رهبر ارکستر آدميت که سنجاقک همهي ملوديهاي محزون عاشورايي به دستان او دوخته شده.
خدايا شاهد باش که در عزاي عظيم زمين و آسمان، من هم يک گل آفتابگردانم که در اين بينالحرمين، مات کيش محبت اين دو برادر، حيران ماندهام که به کداميک سلام کنم: خورشيد جمال حسين يا آفتاب ادب عباس؟!
* * * * *
کربلا ... اربعين .... چهلمين روز عزاي امامي از جنس حرير و فولاد، بالغ بر 12 ميليون نفر جمعيت در بين الحرمين، آشيان کردهاند، روي زمين، کنار پيادهرو، در حاشيهي خيابان ... گُله به گُله، گل کاشتند اين مشتاقان غم بيپايان آن نيمروز خونين که سرشت و سرنوشت بندگي و آزادگي را در دست دارد. محتشم کجاست که قناري غمزدهي شعر خود را با بندهاي بريده اين حماسهي حسيني، ترکيب کند؟
12 ميليون نفر از سراسر جهان، خبرنگار بُرناترين مبارزان جبههي جوانمردي شدهاند. شنيدي چه گفتم؟ 12 ميليون نفر، يعني 4 برابر تعداد حاجيان خانهي خدا در هر سال!
اين است حق الزحمهي امامي که کعبه را با خود به کربلا برد، با قرباني فرزند، بالاتر از مقام ابراهيم (ع) ايستاد و خيمههاي پريشان صبر، آهنگ طواف نساء او شد...
کربلا ـ صفر 1429 هجري قمري، فرزاد جمشيدي
حافظ
هزار بد بختی از خونه تا اداره سرت اومده باشه
تازه میشینی میبینی حافظ واست این نسخه رو پیچیده :
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهی است غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
برای درد دل کردن احتیاج به یک همدم داری . دلت سخت گرفته است ولی کسی که درکت بکند پیدا نمیکنی ................
۴۰ شب تا محرم باقی است
ابا عبدالله مددی ......
هوای محرمم به سر است
السلام علیک یا اباعبد الله الحسین (ع)

بد رقم هوس محرم کردم
دلم واسه سیاهی تنگه ...........
واسه گریه ، واسه روضه ، واسه اشک ، واسه شور .......
واسه جنون ، واسه خون ...
غیرتهای نم کشیده
از حافظ هم تا ته شاهپور سوار یه پراید شدم که بر خلاف ظاهر راننده یه آهنگ خیلی تند گذاشته بود و باهاش همراهی میکرد .
یادم اومد از سالهای خیلی دور تر . شاید نزدیک 10 سال پیش .
هر ماشینی که سوار میشدیم اولین چیزی که میگفتیم این بود که آقا ضبطتو خاموش کن .
اگر مقاومت میکرد پیاده میشدیم ....
و اگر بی ادبی میکرد از خجالتش در میاومدیم و ........
یادم میاد به نفر تو اون سالها خیلی بی ادبی کرد . مجبور شدیم یه گلوله 45 مهمون پخش ماشینش بکنیم .
اما این روزها دیگه حوصله نداریم
شاید هم غیرتمون نم کشیده ....
نمیدونم والله
مهاجر
پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می شود. وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند .
اللهم عجل لولیک الفرج
الان که دارم این مطلب رو مینویسم قریب به ۲۷ ساعته که بیدارم .
مانور سراسری زلزله ستاد پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران از ساعت ۸ صبح دیروز آغاز شده و من و تمام نیروهای مرتبط با امر از اولین ساعات مانور تا این ساعت در سرتاسر تهران بیدار و آماده باش هستیم .
در هر منطقه حداقل ۵۰ نفر مدیر ستادی و ۲۰۰ نفر نیروی اجرایی در این مانور آماده هستند . تمرینی است برای آمادگی در برابر زلزله و حوادث غیر مترقبه .
ساعت ۷ صبح است و دعای ندبه از تلویزیون در حاا پخش است .
قدری که تامل کنی و به خود بیایی و تلنگری به نفس خویش بزنی ، به هوش میایی که به خاطر زلزله فرضی ۲۴ ساعت چشم بر هم نگذاشته ایم .
اما برای انتظار فرج مولایمان چند ساعت بیدار بوده ایم ؟! ......
کاش به این اندازه آماده و منتظر آمدنش بودیم .
ظهور حضرت حجت گویا از آمدن زلزله برایمان کم اهمیت تر است !!!!!!........
آیا تا کنون شده برای انتظار فرج و آمدن مولا ساعتی بیدار بمانیم ؟!!......
به خود حضرتش قسم اگر به همین اندازه که حاضریم برای زلزله اعلام آمادگی کنیم برای ظهور آماده بودیم تا امروز ظهور کرده بود ......
خاک بر سر ما .......
بسم رب الشهدا و الصدیقین
دیشب دیداری داشتیم از خانواده شهید محمد امیر اسماعیلی از شهدای عملیات والفجر هشت
مادر شهید از خاطرات شهید میگفت ، از تقوی جوان ۱۷ ساله اش ، از رشادتش و .......
اما جایی رسید که از خاطرات خودش لب به سخن گشود ....
از دغدغه هایش و از خون دل هایش ........
مادر شهیدی که برادر خود ( شهید امیر الفت ) را نیز در این کارزار تقدیم کرده بود .
جایی که اشک از چشمش جاری شد ...
نگفت از وضع سخت زندگی و .....
گفت از بر هم آشفتگی اوضاع مملکت . از مناظرات انتخاباتی که ایشان فرمودند غیر از خیانت به اسلام و نظام و خون شهدا ثمره دیگری نداشت .......
وقتی سخن به اینجا رسید و اشک هایش جاری شد سرهای زیادی را دیدم که به زیر افتاده بود ...
مادر شهید گفت : من در ایام انتخابات فقط دعا میکردم و غصه می خوردم که به این نظام ضربه ای وارد نشود .
و مگر غیر از این است که سربلندی ما مرهون خون شهیدان و دعای مادرانشان است ؟ . . . . . . .
به خود بیاییم و دست از این لجاجت ها برداریم . تا بیشتر از این خاک بر سرمان نشده و مورد نفرین مادران شهدا واقع نشویم و پای بر خون عزیزان این مملکت نگذاریم .
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سردار شهادتت مبارک

برادران من، امروز دشمن منتظر تفرقه و دودستگي ميان شماست
سردار شوشتري در مراسم ضيافت افطار ماه مبارك رمضان در جمع سران عشاير و طوايف بلوچ گفت: برادران من، امروز دشمن منتظر تفرقه شماست، منتظر دودستگي است. اصلاً يكي از خصوصيات طايفه، همين با هم بودن است.
به گزارش الف، سردار نورعلي شوشتري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و فرمانده قرارگاه قدس،امروز صبح در اقدامي تروريستي به فيض شهادت نائل آمد. اين شهيد بزرگوار در ايجاد وحدت و اتحاد ميان طوايف و عشاير بلوچ نقشي غيرقابل انكار داشته است.
گزارشي از ضيافت افطار سران طوايف و عشاير بلوچ با سردار شهيد نورعلي شوشتري كه چندي پيش منتشر شد را ميخوانيم:
*سفره اي با خوراك وحدت
دقايقي قبل از اذان مغرب روز شانزدهم رمضان ، ماشينهاي جورواجوري كه اكثرشان وانت بودند، جاده سربالايي، با شيب نسبتاً تند تپه بزرگ شهر راسك، مركز شهرستان سرباز، كه مقر سپاه بر روي آن واقع شده، را مي پيمودند و بالا مي آمدند، با مختصر شناسايي و با گفتن جمله كوتاه «ما ميهمان سرداريم» از نگهباني ورودي به آساني و با احترام نظامي ميگذشتند و داخل ميشدند.
لحظاتي بعد سرنشينان اين خودروها كه همگي در لباس سفيد بلوچي وتك و توكي هم با لباس خاكي رنگ و خاكستري هستند، مورد استقبال گرم سردار و ديگران پاسداران قرار ميگيرند، آري اينان كه سران طوايف و عشاير منطقه سرباز هستند، آمدهاند تا ميزبان سفره افطار يكي ازسربازان ولايت و رهبري باشند.
سردار شوشتري جانشين فرمانده نيروي زميني و فرمانده قرارگاه قدس سپاه كه با عزمي خستگي ناپذير، كمر همت را به خشكاندن ريشه ناامني در جنوب شرق بسته است، اين روز مبارك را غنيمت شمرده، تا در اين نقطه دور افتاده و محروم، ميزبان جمعي از بندگان روزهدار خداي رحمان باشد.
*همه سران طوايف بلوچ منطقه آمده بودند
پس از اقامه نمازمغرب، سفره افطار در گوشه نمازخانه سپاه پهن ميشود، سفرهاي ساده و بيريا. سفرهاي كه شايد مشابه آن را در هيچ جاي ديگري نتوان يافت.
همه آمدهاند، طوايف آسكاني، صلاحي ، شهبخش، بر و ديگران. از راههاي دور و نزديك، از پيشين، جكي گور و از خود شهر راسك، بخش سرباز يا مناطق دورتري همچون آشار و ايرافشان وخيلي جاهاي ديگري كه من حتي اسمش را نميدانم.
عبدالرحيم از پيشين، خان محمد از آن سويتر، رحيم داد از آشار، ابوالحسن از ايرافشان وكدخدا محمد از تگران، غلامعلي از نقطه صفر مرزي و به قول خودش از ميل مرزي 196 ودهها چهره ديگر.
سردار چونان نزديكان و خويشان خود، يكي يكي تعارف ميكند و با احترام بر سفره مينشاند و در تب و تاب است تا كم وكسري نباشد، هر از چند گاهي هم كه تازه واردي ميآيد، تعارف به نشستن ميكند و دوباره افطار خود را ادامه ميدهد. با پايان يافتن افطار گپ و گعدهها و بگو و بخندها شروع مي شود.«خان محمد صلاحي چطور است؟» ،«كدخدا محمد بسيار تا بسيار خوش آمديد » و جالب اينكه كه بيشتر افراد را به اسم كوچك مي شناسد و صدا مي زند.
اين رابطه صميمي سردار را كه ميبينم نا خود آگاه به ياد حرف چند روز پيش حاج كمال فرمانده گردان تكاورمان مي افتم كه با خنده مي گفت:« اگر خواستي بفهمي سردار كي به منطقه مي آيد كافي است از يكي از اين عشاير بپرسي، نه من يا ديگري! زيرا آنها بهتر از ما خبر دارند.»
*ديگر دغدغه امنيت در اينجا نداريم
سفره افطار جمع مي شود. سران طوايف بلوچ به دور سردار حلقه ميزنند و او نيز در همان ابتدا پس از نام و ياد خدا مي گويد: «اين را از همين اول بگويم كه من با حضور شما مردم غيور ديگر هيچ دغدغه امنيتي در اينجا ندارم و يقين هم دارم هيچ كس نمي تواند كوچك ترين نفوذي در صفوف مستحكم شما داشته باشد».
والحق كه اينگونه است ، زيرا مرد بلوچ امروز ديگر بخوبي دريافته است، آنهايي كه در آن سوي مرزها با بلعيدن دلارهاي آمريكايي و پوندهاي انگليسي سنگ خلق بلوچ را برسينه مي زنند، تنها و تنها به منافع خويش مي انديشند و لاغير. سردار به پيروي از مولا و مرادش حضرت آقا، از وحدت وهمدلي سخن به ميان مي آورد ومي گويد:«برادران من، امروز دشمن منتظر تفرقه شماست، منتظر دودستگي است. اگر خداي ناكرده، اختلافي پيش آمد، نگذاريد به جاي باريك كشيده شود.اصلاً يكي از خصوصيات طايفه، همين با هم بودن است ».
توصيههاي وحدت بخش سردار كه به اينجا مي رسد، به ياد حرف هاي پيش از افطار ابوالحسن از طايفه آسكاني مي افتم كه مي گفت:«خوبي سپاه به همين است كه قبل از هر چيزي به فكر وحدت ماست، كاري كه بعضي ها از آن غفلت كردند. سپاه به فكر خدمت است و براي همين است كه ما تا پاي جان در كنار سپاه هستيم. »
*خان بلوچ ازخادمي به خاني رسيده است!
صحبت هاي سردار همچنان ادامه دارد و به اينجا رسيده است كه مي گويد:« يكي از نكات قوت در كار شما خان هاي بلوچ اين است كه شما از خادمي به خاني رسيده ايد ، نه از سر تعدي و ظلم و قدرت و ثروت و مانند آن و اين افتخار بزرگي براي شماست. پس اين روحيه خادمي وخدمتگزاري را حفظ كنيد. همانگونه كه امام عظيم الشانمان، به خادمي افتخار مي كرد ومي گفت به من رهبر نگوييد، خادم بگوييد» و اين حرف را سردار، در عمل هم در ضيافت آن شب به كار بست.
هر گاه كه يكي از سران طوايف و عشاير از مشكلات طايفه اش مي گفت، او بلافاصله در جواب مي گفت ، اي به چشم! و فوراً خطاب به علويان و پرمر فرماندهان زميني و مقاومت مستقر در منطقه مي گفت:«فوراً مشكل آقايان را حل كنيد» ودر موارد محدودي هم كه خواسته ها در حد مقدورات نبود با لبخندي بر لب مي گفت:«صبر كنيد انشاء ا... درست مي شود، خوش خوش، كم كم!» و يا آنگاه كه يكي از سران طوايف، ازشناسايي 100خانوار نيازمند در طايفه اش گفت، سردار بلافاصله خطاب به آقاي علويان گفت:«عجالتاً 10تن آرد مي دهيم، بدهيد به اين عزيزان، تا بعداً اقدامي اساسي براي اينها بشود. »
*همايش وحدت طوايف در دستور كار
سردار همچنان در لابلاي سوالات مطرح شده ، از طرحهاي سپاه مي گويد و به طرح همايش وحدت سران طوايف اشاره مي كند و از عبدالرحيم كه گويي داوطلب يكي از اين همايش هاست ، پيشرفت كار را مي پرسد و او كه حالا ديگر به بركات وحدت بيش از پيش پي برده است مي گويد:«سردار ما نظرمان اين شد كه به جاي اينكه تنها همايش سران طايفه خودمان را داشته باشيم، مي خواهيم همايشي براي همه طوايف در پيشين داشته باشيم تا اختلافي هم پيش نيايد.» پيشنهادي كه با استقبال شديد سردار مواجه شد وگفت:«كارتان را هر چه زودتر شروع كنيد و نگران بودجه و امكانات هم نباشيد، با توكل به خدا و با همت شما همه چيز حل مي شود.» در ادامه صحبت به نكته ديگري هم اشاره مي كند و خطاب به سران طوايف مي گويد:«براي پيشبرد كارها به باسوادها و نخبگان ، دانشگاهيان و مولوي ها و تحصيل كرده هاي محلي خودتان بها بدهيد، در هر كجا هستند از فكر و تجربه آنها بخوبي استفاده كنيد. چون اينها بهتر از همه مي توانند به شما كمك كنند.»
*انگشتر تبركي براي مهمانان
حالا ديگر عقربه هاي ساعت از 10 شب گذشته است. بيشتر اينها از راههاي دور و نزديك آمده اند، بايد بروند و از طرفي ديگر چند ساعتي هم به سحر باقي نمانده است. بنابراين پس از اينكه سردار چندين بار تاكيد مي كند «آقايان كسي ديگر فرمايشي نداشت»با صلوات برمحمد، پيامبر رحمت ومهرباني، اين استوانه محكم وحدت در بين ما مسلمانان، ختم جلسه را اعلام مي كند و بعنوان يادگاري از اين جلسه، انگشتر تبركي مشهد و اهدايي مقام معظم رهبري را به تك تك ميهمانان تقديم مي كند و دوباره براي خداحافظي همه را در آغوش مي گيرد و همينطور كه از نمازخانه خارج مي شوند، مي گويد:«آقايان مواظب باشيد، شب است با دقت رانندگي كنيد، نكند خداي ناكرده اتفاقي بيفتد. اگر كسي راهش دور است همين جا بماند فردا برود.»
*اينها دلسوز نظام و كشورند
قرص نسبتا كامل ماه شب شانزدهم در حال اوج گرفتن است و ستارگان زيبا در آسمان به جنب وجوش مشغولند و حالا ديگر آخرين ماشين سران طوايف بلوچ هم در جاده سراشيب ارتباطي سپاه سرباز، آرام آرام در حال دور شدن است ومن درحالي كه اين منظره زيبا را تماشا مي كنم، يك بار ديگر برنامه افطار امشب را در ذهن خود مرور مي كنم.آري! سردار درس هاي آقا را خوب گرفته است و واقعاً فهميده است درد اين مردمان چيست و مشكل كار در كجاست، زيرا درد اين مردم نه آنهايي است كه بعضي ها به دروغ به نام خلق بلوچ در راديوهاي بيگانه نشخوار مي كنند، نه خداي ناكرده دشمني و عداوت با نظام و انقلاب و يا حتي كرسي خواهي وزارتي و رياستي كه در مواقع انتخابات، بعضي ها عوام فريبانه بدون هيچ گونه اعتقادي، از آن دم مي زنند. درد اين مردم درد بيمهري، درد محروميت، درد نگاه ابزاري داشتن به آنهاست. هماني كه لحظاتي بعد در پايان مراسم از سردار پرسيدم، واقعاً نظر شما در خصوص اين مردم چيست؟ و او محكم و قاطع چونان كه از نزديك ترين كسان خود مي گويد،گفت:«اينها دلسوز نظام و كشورند، اين مردمان بسيار وفادارند، وظيفه ماست تا مي توانيم به اين مردم خدمت كنيم.»
منبع: هفتهنامه صبح صادق
محبان الصادق (ع)
شب شهادت حضرت امام صادق ( علیه السلام ) بر خوان با کرامت امام الرئوف مهمان بودیم .

و چه خوش بود .....
تصاویر سفر در فتو بلاگ دارالمجانین قابل مشاهده است .
باز آمدیم
و باز من و غم و تنهایی و این شهر پر از دود ..........
کاش تمام عمرم خلاصه میشد در این چند روز و همه اش در یک لحظه ذوب میشد در وجود آن حضرت .
و چه خاک بر سریم ما ...........
در انجمن عقل فروشان ننهم پای دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد
دل را به کف هر که دهم زود پس آرد کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
صادقیه
السلام علیک یا جعفربن محمد الصادق ( علیه السلام )
دوباره ایام صادقیه از راه رسید و محبان الصادق (ع) { بچه های دبیرستان ملاصدرا } دلهای خود را روانه دیار عشق میکنند و فردا صبح به پابوس حضرت سلطان علی بن موسی الرضا ( علیه السلام ) میروند .
و من نیز همچنین .......................
یاد شهدا
جمعه ۱۷/۷/۱۳۸۸
همه چیز که جلوی چشمم می آید نوید یاد شهداست . سفیر اشک است و سوز
همه شنیدنیهای امروز از نیت و اخلاص است و یاد خدا در امور و حرکت حول محور ولایت . نامهای زیادی در گوش دلم میپیچد . اما از این همه نام همت از همه بیشتر تکرار میشود .
تازه میفهمم وقتی که سید مرتضی با بغض میفرمود :(( من هیچگاه اجازه نمیدهم که صدای این سردار خیبر (شهید همت ) در درونم گم شود . او قلعه قلب مرا نیز فتح کرده )) یعنی چه ........
صوت حزین همت در من غوغا میکند وقتی با آن لحن بغض آلود میگوید :

(( برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه باید اخلاص داشته باشیم و برای اینکه اخلاص داشته باشیم سرمایه میخواد که از همه چیزمون بگذریم و برای اینکه از همه چیزمون بگذریم باید شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چیزمون باید با خدا باشه . اینقدر پاک باشیم که خدا ازمون راضی باشه . قدم برمیداریم برای رضای خدا باشه ٬ قلم برمیداریم روی کاغذ برای رضای خدا ٬ حرف میزنیم برای رضای خدا ٬ شعار میدیم برای رضای خدا ٬ میجنگیم برای رضای خدا . همه چیز ٬ همه چیز ٬ همه چیز خاص خدا باشه . که اگر شد پیروزیم . چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره . چه بکشیم چه کشته بشیم پیروزیم . ))
این اعجاز قرن بود که فرزندان روح الله عاشقانه بدون حتی یک ساعت درس اخلاق عارف شدند و واصل به منبع فیض الهی ......
و پیر خمین چه زیبا در جمع فرزندان خاک آلوده جنگش که به دیدارش آمده بودند فرمود :

(( من وقتی با این چهره ها مواجه میشوم و این قلبهایی که به واسطه توجه به خدای تبارک و تعالی این طور در چهره ها اثر گذاشته است احساس حقارت میکنم . من غیر از دعا که بدرقه شما کنم چیزی ندارم برای شما .))
نمیدانم چرا حلقه اشکی که چشمم را تر میکند از روی گونه هایم سرازیر نمیشود .........
شاید چشمه اشکم خشک شده ... اما ......
نمبینم این صفحه ای را که پیش صورتم روشن است
کاش اصلا هیچ چیز را نمیدیدم ........
این روزهای ننگ را
و کاش روزهای اوج را نمیدیدم
خدایا عزت و ذلت از توست ....
و ما بندگانی سر نهاده به امر تو
مرحمتی فرما و چشمان ما را ببند تا نبینیم .......
به این بغض آنقدر قدرت بده تا راه نفس را ببندد و یا علی
امان

۷۲ شب مانده کمر خم بشود
۷۲ عاشق ز زمین کم بشود
۷۲ میدان بلا در راه است
۷۲ شب مانده محرم بشود

امان از دل زینب
امان .....................
به پاره های دل ملت که هنوز بعد از سالیان دراز از خاک می آیند و به افلاک می روند
از همه چیز می گذشت . سالیان سال بود که از همه چیز می گذشت ٬ از شب های حمله و از روز های مقاومت ٬ از کمیل های پنهانی نیمه شب پشت خاکریزت و از آن آخرین « و ان یکاد » مادر که بدرقه ی راهت شده بود .
از همه چیز می گذشت و گلزار شهدای شهر هرچه آغوش داشت گسترده بود به روی تکه های آمده از بهشت و آسمان ٬ هر چه ابر داشت گریسته بود در فراق همه ی آن نور ها وسپیدی ها !
حالا هزاران هزار چهره ملکوتی در آغوش قاب دیوار خانه ها جای گرفته بود و کوچه ها همه متبرک بودند به نام های آسمانی :
کوچه شهید غفاری ٬ کوچه شهید مسعودیان ٬ کوچه شهید محمدی ٬ کوچه شهید .... تنها کوچه روزگار کودکی تو نام نداشت و تنها قاب دیوار خانه ی تو بود که فریاد می زد حجم خالی حضورت را و مادر که هر روز چشم به راه پیکرت ٬ آذین می بست خیابان های منتهی به گلزار شهدای شهر را !
از همه چیز می گذشت و کم کم هیاهوی دنیای مدرن داشت آرامش یاد تو را از یادمان می برد که ناگاه آمدی ٬ سبکبال تر از همیشه ! با همه ی آن یک مشت استخوانی که به یادگار مانده بود از آن قامت رشید !
می خرامیدی و شانه های شهر همه با تو می آمدند . آری ! عشق را برایمان تشریح کردی در تشییع شدنت !
یک تکه استخوان انگشت تو کافی بود تا بار دیگر نشان دهد مسیر بزرگراه شهادت را ٬ که هنوز نور میان ظلمت پیدا بود !

آمدی و گذشت و عشق بار دیگر شعله کشید و حال ٬ همه ی ترس من از خاموش شدن همیشه ی آن است .
راستی ! مبادا که دیگر نوری نیاید میان این همه ظلمت !
مبادا که از یاد ببریم هرآنچه را که از یاد برده ایم !
مباد !
برگرفته از وبلاگ حاج حمید
رسم
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
عشق
هر آنچه بود گذشت از فضیلت رمضان
امید ما به شب اول محرم اوست
یا حسین
عیدتون مبارک
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشته اند
صد حیف که من زاده امروزم
خداوندا مگر جهنمت فردا نیست
پس چرا من امروز میسوزم
اذان را که گفت ...
نماز صبح را شروع کرد ...
به سلام نماز نرسیده بود که ناگاه .........
نفس عمیقی کشید .. آرامشی تمام وجودش را فرا گرفت
یاد زادگاهش افتاد
یاد چشمان چشم به راه همسر و آخرین پسرش
یاد پسر عمویش که همه مدیون او بودند
و خدا که بی صبرانه انتظارش را میکشید
چشمانش را بست و با صدایی که همه تاریخ شنیدند گفت :
(( فزت و رب الکعبه ))

او رفت و تمام دردهایش به پایان رسید .
اما خیلی زود بود
عالم امکان هنوز طفلی بود که به عدل و انصافش محتاج بود .
تمام عالم امکان محتاج بود و تشنه او
حیف بر ما و خوش به حالش

نام

در عجبم با همه نامی که تو داری
این قوم چرا نام تو گمنام نهادند
بسم الله الرحمن الرحيم
***
گفت برای تعجیل در آمدنم خدا را به عمه ام زینب قسم دهید
اللهم عجل لولیک الفرج بحق زینب الکبری
شهادت
خیلی قبل تر ها باورم این بود که عشق درمانی است بر دردهای دل انسان ٬ برای رسیدن به عشق دستم به قلم آلوده شد . تا رسیدم به جایی که تفسیر عشق را در اهلش یافتم . راه دیگری نبود به عشق که رسدم مبنا را بر نوشتن نهادم . باورم شده بود که نوشتن میتواند آرامش قلب نا آرامم باشد . همین بود که دستم بیشتر با قلم گره خورد . و این روزها آنقدر دردهای دل سنگین و دست و پا گیر شده که حتی قلم تاب نیاورد و شکست .
به یاد سید شهیدان اهل قلم افتادم و یادم آمد از نجواهای حزین و بغض آلودش که شور جهاد را به نام فتح روایت کرد و رفت ......

(( ما وارث انبیا هستیم و آیات الهی آفرینش انسان در وجود ماست که معنا می یابد .
ما از مرگ نمیترسیم که مرگ ما شهادت است و شهادت حیات عندالرب .
عقلهای مهجور و آئینه های قیر اندود فطرت بشر غربی چگونه خواهند توانست که معنای حیات عندالرب را دریابند ....
حیات عندالرب نقطه پایانی معراج بشریت است که به آن جز با شهادت دست نمیتوان یافت .
ای وجدانهای نیم خفته چشم بیداری بگشایید و ای بیداران گوش فرا دهید ٬ ماییم که بار تاریخ را بر دوش گرفته ایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم . خون سرخ ما فلقی است که پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است .
یا فالق الاصباح ما را در راهی که اینچنین عاشقانه در پیش گرفته ایم یاری فرما ..... ))
کربلا
ظهور حضرت ولیعصر (عج) جزای کربلاست
همه مصیبت های عالم در کربلا جمع شد
و جزای آن شد این آقا

این شنبه و آدینه
این شنبه و آدینه به تکرار مرا کشت
تا چند صبوری کنم ای جمعه ناگاه
یه زمانی غروبهای جمعه واسمون خیلی دلگیر بود . اما این روزها دیگه عادی شده .
یه روزگاری از صبح جمعه منتظر نوای عشق بودیم و این روزها تکرار جمعه های بی یار برامون عادی شده .
مولا جان ٬ گویا آمدن تو نیز مثل خیلی از آرزوها آنقدر برامون دوراز دسترس شده که اهمیت خودشو از دست داده و حتی لحظه ای براش تامل نمیکنیم .
واسه همین غروبهای جمعه میریم سراغ عشق و حال و صفا ٬ به دور از هر گونه دلتنگی برای تو ای مهربان یار که میدونم دلت از ما خونین است .
دلهایمان برای عشقهای خاکی و دوستان زمینیمان بیشتر تنگ میشود ٬ به هر ترتیبی شده اگر روزی نبینیمشان از فرط دلتنگی تماسی بگیریم و شاید هم چند خطی از فراقشان بنگاریم .
ای یار ببخشمان که بعد از یک هفته زندگی ٬ جمعه های تو را نیز از یاد برده ایم و حتی برای رفع دلتنگی دوری از تو خطی بر کاغذ نمینگاریم و غروب ها آل یاسین را زمزمه نمیکنیم .
مثل این است که عهدهای آن چهل صبح از یاد ما رفته باشد . آخر تو که بهتر میدانی عصر ما عصر فراموشی است .
تو بگو چه کنیم با این زمانه . شاید مجبور شویم از طبیب نسخه ای برای رفع این فراموشی بگیریم ٬ آن هم اگر یادمان نرود . دعاهای فرج هم از یادمان رفت . تو برای ما دعایی کن .

راستی یادم رفت بگویم که مهدی جان تولدت مبارک
خدا کند آخرین سالی باشد که برایت جشن میگیریم .
البته اینجا کسی منتظرت نیست . اگر هم بیایی مثل پدرت علی تنهایی و غریب ......

با چون و چرا ٬ چون و چرا میکشنت
مانند تمام اولیا میکشنت
ما از سر تفریح دعا میخوانیم
اینجا خبری نیست نیا میکشنت
تالار فکر
به نام خداوند اندیشه و خرد
چندی است همه چیز ما بین زمین و آسمان در تعلیق است
از اقتصاد و مدیریت و صنعت گرفته تا انسانها و ......
طبق معمول علاقه چندانی به پیگیری مسائل سیاسی ندارم و مثل خیلی ها مغز مبارکم را خراب دغدغه های این روزها نمیکنم .
دیشب که محکوم به بیداری بودم مجبور به دیدن رسانه ملی شدم .
صحبتها و مصاحبه هایی با آقایان ابطحی و عطریانفر مکرر پخش میشد .
یاد ایام دولت آزادی افتادم و یاد ابهت همین ابطحی ملعون که دیشب اگر قیافه اش رو نمیدیدم از روی صحبتها و حرفهاش عمرا نمیشناختمش .
حرف های زیبایی میزد .
از همه قشنگ تر نکته ای بود که در مورد ندامتگاه اوین متذکر میشد که در این ایام که در بند اسیر بوده با خودش فکر کرده و صراط مستقیم و تعهد به نظام رو درک کرده و ولایت مدار شده .
خیلی خندیدم .
و پیشنهاداتی به ذهنم رسید :
۱ - تغییر نام ندامتگاه اویم به تالار اندیشه و تفکر اوین
۲ - انتقال کلیه مجرمین آن محل به جایی دیگر و احداث مکانی فرهنگی و هنری جهت اصلاح و راه یابی عناصر معاند نظام .
۳ - ثبت نام دانش آموزان دوره پیش دانشگاهی در این مرکز علمی به این جهت که برای ورود به دانشگاه آمادگی لازم را کسب کنند . تا یاد بگیرند با هر بادی به سمتی خم نشوند .
اما نمیدونم از چی
تمام افکارم انگار که از بین رفته باشد
السلام علیک
شبی یاد جنون آباد کردم
علی موسی الرضا را یاد کردم
میان بی کسی های شبانه
هوای صحن گوهرشاد کردم
طنابی از دلم بر دیده بستم
دخیل پنجره فولاد کردم
بعد از قریب به یک سال و اندی باز هم مورد لطف حضرت سلطان واقع شدیم و به پابوسی درگاهش طلبیده شدم .
نایب الزیاره همه دوستان هستم
یاعلی
مهدی ......................
گل و گلدان
صبح سه شنبه است و ساعت ۱۰
۵ ساعت است که در محل کار حاضرم . قرار بر این است که هر چه میبینم بنویسم . گلدان روی میزم که متشکل است از یک شیشه مربا و قلمه ای چند شاخه از گلی که هیچ گاه نامش را یاد نخواهم گرفت را نگاه میکنم .
نامه هایم را رد کرده ام ٬ کارهای روی میزم به صفر رسیده . تا به صندلی تکیه دادم صدای زنگ تلفن بلند شد . طبق عادت همیشگی سلام و احوال پرسی نمیکنم و فقط گوش میدهم به مخاطب .
صدا آشناست و میگوید دستور بدهید گلدان مارا برگردانند .
تازه یادم آمد که گلدان روی میزم را دیروز از یکی از ادارات ناحیه به سرقت برده ام .
طبق عادت همیشگی که حتی زیر بار دستورات اداری نمیروم . به این خواسته نیز جواب منفی میدهم .
صدا که زمانی بیشتر برایم آشنا بود گفت : اگه گلدون مارو برنگردونی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی....!!!!
تلفن را قطع میکنم و خیلی دقیق تر به این شاخه های گل داخل شیشه مربا نگاه میکنم . ۱۲ برگ بلند و کشیده که یکی از آنها در حال خشک شدن است . یاد صدا افتادم که گفت : هر چی دیدی از چشم خودت دیدی .
مگر آدم چیزها را با چشم دیگران هم میتواند ببیند ؟
باز هم برگشتم به خانه اول و همان چیزهایی که دیده ام و هرگز نمیتوانم بنویسم .
استاد عزیز باز هم مرا ببخش ......
دلم میسوزد
برای خودم برای قلمم و ....
گاهی دلم حتی برای خوش هم میسوزد .
و این روزها کاش که تمام وجودم بسوزد ....
استاد عزیزم خاطرت هست که گفتم دیده ها نمیتوان نوشت ؟!
و امروز حتی یاد آوری دیده ها را تاب ندارم ......
همین است که روانه ام میکند به تخت شفاخانه ها
و شفای من دور است از ذهن
آخر دردم این روزها جنون است .
از شروع جنون بگویم یا پایان دارالمجانین ، نمیدانم !!!!!
هر چه بود روزی استادم دارالمجانینم خواند و چندی بعد به اوج جنون رسیدم تا به امروز ..
جنونی که شروعش خط بطلانی بود بر همه چیزم و همه چیز برایم هیچ شد و رفت و ......
سوال ندارد که چرا روانه شفاخانه ها میشوم ، هر که از میکده یارش جدا شود جایی به جز شفاکده این اطبای دیوانه ندارد .
مبتلای جنون هر روز شنونده فاتحه هایی است که بر جسم زنده اش میخوانند ، تا هر چه زود تر دارالعقلا را ترک کند .
و چه ساده لوحند عقلا که فکر میکنند مبتلای جنون میلی به زندگی در هوای آنان را دارد .
و من باز دست التماسم به دامان حضرت عزرائیل دخیل است تا شاید مرحمتی در حقم نماید ...
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
طعنه ای بر در این خانه غمها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازاین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
اما نشد . به خدا نشد
خواستم ننویسم اما نشد
می توانی به من آرامش طوفان بدهی
یا به آرامش من رخصت طغیان بدهی
می توانی که در اندیشه من رخنه کنی
و به این قافیه ها معنی عصیان بدهی
یا من از روم توام ٬ یا که تو از زنگ منی
میتوانی که به این قائله پایان بدهی
من که از جهد تنم تا به ابد می سوزم
می توانی به تنم آیه "عمران" بدهی
آه ٬ وقتی که تو باشی به کسی حاجت نیست
میتوانی که خدا باشی و فرمان بدهی
عشق به خدمت با چایی
بعد از 5 ساعت سر پا وایسادن

اشک ما را چرا در آوردی ؟
اشك ما را چرا درآوردي؟!
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكستهتان
واژههايم عيادتي بكند
***
چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!
***
چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
ميشود خواب دشمن آشفته
***
هست خاموشيات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني
***
واژهها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور
***
اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي
***
سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل
***
نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»
***
گرچه در باغ سينهات داري
لطفها، مهرها، محبتها
گفتي اما نميروي چو حسين
تا ابد زير بار بدعتها!
***
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لبها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد
***
جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!
***
جسم تو كامل است، ناقص نيست
ميدهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!
حجتالاسلام جواد محمدزماني
پنج شنبه غروب
پنجشنبه بود و استاد گفته بود بنویس
هر آنچه میبینی و مشاهده میکنی بنویس.
مینویسم ٬ هر آنچه را دیده ام مینویسم . اما از کجا نوشتن را نمیدانم . کدام دیده و کدام مشاهده را نمیدانم .......
بعر از مدتها دلم هوای جاده کرد ٬ بی وسیله بودم . موتور خلیل به دادم رسید و دل را سپردم به جاده تا چیزی ببینم و بنویسم .
جاده ای که سالهاست در رفت و آمد آن هستم . آخرش را نمیدانم کجاست و تا به حال به پایانش فکر نکرده ام نکرده ام . شاید هم میترسم از پایان این راه . شاید اگر ر.زی این جاده را هم مثل تمام راههای زندگی به انتها برسانم عشق هم در من تمام شود .
چه زود چهار سال گذشت . اولین روزهایی که خاطرات من در این جاده شروع شد .
تابلو نوشته هایی در چند نقطه مسیر این نکته را گوشزد میکند : نقشه برداری و اجرای این مسیر در سال ۱۳۱۲ توسط پروفسور حسابی انجام شده است .
مینوشتم از دیده ها ٬ نزدیک غروب بود و هوا کمی خنک . چشمم چیزی نمیدید که نوشتنی باشد . تا امروز فکر میکردم که فقط تقویم را میتوان به عقب ورق زد ولی امروز چشمانم چیز دیگری یادم دادند . پلکهایم ورق میخورد و تصاویر به صورت زنده خاطرات را باز میگرداند .
استاد ببخش ٬ گفته بودی هر چه دیدی بنویس ٬ اما هر دیده ای را نمیتوان نوشت . عذر مرا بپذیر ...
آهای یتیمان انقلاب به گوش
السلام علیک یا روح الله

۲۰ سال از بد ترین روز تاریخ این ملت گذشت
و امروز همه مثل یتیمانی که بر سر میراث با هم به مشکل خورده اند به جان هم افتاده ایم .
آی یتیمان انقلاب ٬ آی عاشقان پدر پیر .
مگر امروز نبودید و نشنیدید که ولی نعمتمان و قیم قانونی و شرعی ما چه گفت ؟
دست بردارید .
اگر به جای شما بودم از همه چیز دست میکشیدم .
کاری نکنیم که اگر امام زنده شود باز انقلابی جدید به راه بیاندازد تا شما قدرت طلبان و بی خردان را از حکومت عزل کند .
کمتر روح اون پیر رو آزار بدید و دل رهبر رو خون کنید
مگر رئیس جمهور شدن چه قدر ارزش دارد ؟
آدم واسه خدمت کردن که به اصل نظام توهین نمیکنه ......
.jpg)
الحمدلله از نعمت تلویزیون در خانه محروم و مسرورم
اما صبح امروز از شاهکار دیشب دوستان زیاد شنیده ام .
آقای احمدی نژاد شما هنوز رئیس جمهور این مملکت هستید و باید به فکر حفظ این نظام و مملکت باشید .
آقای موسوی شما خودتان قریب به ۸ سال نخست وزیر این مملکت بوده اید و به گفته خودتان برای دلسوزی و احساس خطر مجدد وارد میدان شده اید .
حالا آمده اید برای راه انداختن جنگ داخلی یا برای پیشبرد اهداف این نظام ؟
آقایان تکلیف را روشن کنید ................................

ما به سید رای میدیم !

سلام سید
خواستم بهت اطمینان بدم ما بهت رای میدیم
سید ما دلیل خاصی نداریم واسه رای دادن بهت
اما رای میدیم ٬ به خودت رای میدیم
مثل همیشه
سید من و هم سن هام تو اون سالهایی که راس امور کشور بودی اگه خیلی یشرفت کرده بودیم تو قنداق دست و پا میزدیم
حالا همه با هم تصمیم گرفتیم بهت رای بدیم
اما اینو بدون رای ما به خاطر اینه که نمیشناسیمت
ما ها عادت داریم به کشف ناشناخته ها .
همون جوری که در تقابل با ناطق به سید محمد خاتمی رای دادیم که نمیشناختیمش .
همون جوری که هاشمی رو ضایع کردیم تا به احمدی نژاد رای بدیم
حالا هم برای تقابل با احمدی نژاد مطمئنا بهت رای میدیم .
اما تو رو خدا ٬ تو رو به جدت قسم میدم بگو طرفدارات این جوری با قلب ما بازی نکنن
سید شب شهادت مادرت بود که از غربت فاطمه تو خیابونها و توی این شهر که حالا همه سبز پوش شدن گریه ام گرفت .
سید تو رو جدت بگو این بازیها رو بذارن کنار
ما به خدا بهت رای میدیم ...............

واپسین ساعات
بسم رب الزهرا (س)
آخرین ساعات فاطمیه هم داره سپری میشه .
همیشه فاطمیه واسم از ماه صفر سنگین تره و امسال نام فاطمه آتشی است بر دلم ....
انگار فاطمیه همه دنیا شلاق به دست دارن بر جسم و روحم میتازند .
تو خیابونهای داغ که راه میرم گوشم پر میشه از صدای ناله های غریبونه .........
گاه گاه بوی دود رو حس میکم که از اعماق تاریخ مشامم رو آزار میده ..
مثل این میمونه که همین روزها دست علی بسته شد ...........
سقیفه همین دیروز بود انگار ......
و نه در مدینه . درست همین جا ..
توی دلم ........
و شروع غم عالم ......................
زمزمه میکنم :
فاطمیه خدا هم غرق ماتمه
فاطمیه مادر ماه محرمه .....
-----------------------------------------
به خود فاطمه قسم تمام غم شیعه از کوچه شروع شد .
کاش بیاد اون نور قلب زهرا و همراهش بر مزار مادرمون اشک یتیمی بریزیم .

شرف المکان بالمکین
السلام علیکم یا اهل بیت النبوه

این ایام که میگذرد سخت ترین روزهای سال است
برای من حتی از ایام صفر نیز سنگین تر است .
فاطمیه مبدا غم عالمه
این ایام غم رو به محضر همیشه عزادار مادر حضرت مولا صاحب الزمان (عج) تسلیت میگم .
میگن : شرف المکان بالمکین
اما این روزها فکرکنم همه چیز بر عکس شده
دیگه کسی به همنشین و همراهش فکر نمیکنه
همه به فکر جایی هستند که قراره برن . تغییرات و جابجایی ها خیلی بی محتوا شده . همه چیز شده آسایش های بی رنگ
همه چیز شده نا مردی و نا مردمی .
اما من واسه همیشه تاریخ یادم مونده که به یارم بیشتر از راهم اهمیت بدم . آخه اگه یارت اهل باشه به راه میری و اگر یارت هم پات نباشه به بی راهه .
خدایا به حق همین روزها که مدونم عرشت سیاه پوشه چشم همه یاران رو باز کن تا راهی درست برگزینیم .
یاعلی
مهدی ........................
درد دل
چند روزه یه کم اعصابم راحت تره و میتونم بیشتر از همیشه وبگردی کنم و بخونم
دیروز تو یه وبلاگ یه مطلب خیلی دلگیر خوندم
خیلی هم زیبا بود
دلم نیومد واستون نذارم
درد دل ها ی یه جانباز شیمیایی با امام زمان
این هم واسه اینکه یادمون نره هنوز اخراجیهایی زنده هستند که نباید از یادمون برن.
باسمه تعالی
مرا میشناسی.
من یک روستاییام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمیشناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را میشناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را میشناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.
ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کردهای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چهکار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناختهام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".
مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظهای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یکصدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن میگفتم و سرود العجل سر میدادم.
آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی میگذاشتم چشمانم را نیز میپوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظهای میشد که هیچ چیز نمیدیدم، نفسم به سختی بالا میآمد.
آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبودهام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب میآوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".
مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر میشود.
دیگر زندگی برایم به سختی میگذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریههایم را روز به روز کمتر گزارش میدهند.
امسال 68% اعلام کردهاند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریهام میگیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام دادهام از خودم بدم میآید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خوردهام مرا متلاشی کرده است.
از رنجها نمینالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمیگویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان میشود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت میکنم.
از طعنه عوام نمیگویم که زیاد ناراحتم نمیکنند.
آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام میشدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبههها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضیها میگفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.
آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کردهاند، میزهایشان بزرگتر و رنگینتر شده، اتاقشان را مبلمان کردهاند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره میکند.
رقص صندلی گردانشان دل را مینوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریشهایشان کوتاهتر شده و صورتهایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.
آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! میبینند، دعوایمان میکنند، ما را دیوانه خطاب میکنند.
از یقه ما میگیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون میاندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.
نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان میگویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.
آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر میدانی که چه نامهها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.
ای عزیزتر از جان؛
برگها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیدهای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگههای پزشکی و نسخههایم را نیز دیدهای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمیتوانم.
دیگر خسته شدهام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.
حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.
جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی
شنبه ای برای یک لقمه نان
شنبه است .
تا نیمه های شب را وبگردی کرده ام .
با صدای عربده از خواب پریدم .
تحولات در شرف انجام است .
تن میدهم به مدیریت های ثانیه ای و درایت های در پیتی.
شلوار خود را توان بالا کشیدن ندارند و اتخاذ تصمیم میکنند برای همه . وای بر ما که از برای لقمه نانی مجبوریم تن در دهیم به حرف کسانی که در بیرون از این تشکیلات حتی ارزش پاسخ سلام مارا ندارند .
خدا عاقبت خیر عنایتمان فرماید .
و مرحم دلم این فرموده سید مرتضی است :

درد دل
دریا شدی و از بر این خاک گذشتی
با خنجری از دیده غم چاک گذشتی
با عشق میان دل غمدیده نشستی
چون اشک از این دیده غمناک گذشتی
یک لحظـــه بمـــــان خـــوب تو را درک نکــــردم
ای انکه زمحدوده ادراک گذشتی
دنبال تو فرسنگ به فرسنگ دویدم
همبال خیال از سر افلاک گذشتی
ای همسفر خوبترین لحظه عمرم
از دوست چه دیدی که از این خاک گذشتی
از هر دری
انالله و انا الیه راجعون
چند وقت بود که دلم ناجور واسه بهشت زهرا (س) تنگ شده بود اما هر بار که خواستم برم یه سنگی جلو پام میافتاد که نمیتونستم برم .
اما انگار این بار بهشت زهرا (س) بود که مرا میطلبید .
گذشت تا دیروز که برای تشییع جنازه پسر عمه ابوی مجبور شدم و شرایط محیا شد تا برم .
بعد از این همه سال بهشت زهرا(س) رفتن و مرده دیدن که قدمتش برمیگرده به ۱۰سال گذشته . دیروز واسم بهشت زهرا رفتن مثل یه وعده دیدار بود .
خیلی زود و قبل از اینکه همه برسن رسیدم .
تا امروز همه چی دیده بودم از انواع و اقسام مرده گرفته تا قبر و غسالخونه و از این دست چیزا که کمتر کسی دل دیدنش رو داره .
من دیروز برای اولین بار نبش قبر را دیدم . صحنه ای که مرا تا این ساعت از حالت عادی خارج کرده . پاهام سست و سرد شده . تنم داغ شده و تعادلم رو از دست دادم .
یاد اولین ملاقات با همسرم افتادم که تقریبا ۱۳ ماه پیش در همین بهشت زهرا (س) اومدیم و با هم سنگامونو واکندیم
اون روز گفتم که یادت باشه اینجا خونه آخره ............
هر جوری باشیم جامون اینجاست .
------------------
اما مثل اینکه یه چند وقت بود که خودم یادم رفته بود که خونه آخر کجاست . از همه جیز فاصله گرفته بودم . داشتم به سمت نیستی میرفتم و چیزی نمونده بود که تباه بشم .
و باز هم دوباره خواست خدا و مدد اهل بیت بود که برگردم .
خدا خودش کمک کنه تا کم نیارم و دوباره چپ نکنم .
ما را ز دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند .
دعا فراموش نشود .
یاعلی
مهدی ............................
و آخرین سطر عشق
<<مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است ؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
وبرای من بود که این همه عشق ورزیده ای.
پس به پاس این ،قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم .
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا تو به تو ارزانی اش کند.»
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر ونا امید تر.
تا بی نیاز تر شوی و به او نزدیک تر .
راستی اما چه زیباست و چه با شکوه و چه شور انگیز ، که :
پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است !
خزان
در این دنیا خزیدیم و رشد کردیم ...........
و روزی محکومیم به این که ٬ خزان عمر مارا تباه کند .
اما خوب که نگاه کنی از این پیچک اثری بر جای مانده
از من چه خواهد ماند ؟! ....................

و باز هم عشق
و هر گامي که تو در عشق بر مي داري ،
خدا هم گامي در خيرت بر مي دارد .
تو عاشق ترميشوي
و خدا غيور تر.
و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان ،
خدا وارد کار مي شود
و خيالت را در هم مي ريزد و معشوقت را در هم مي کوبد .
معشوقت ،
هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.
خدا هرگز نمي گذارد که ميان تو واو چيزي فاصله بيندازد.
معشوقت مي شکند و تو نا اميد مي شوي
و نمي داني که نا اميدي زيباترين نتيجه عشق است.
نا اميدي از اينجاو آنجا ،
نا اميدي از اين کس وآن کس .
نا اميدي از اين چيز و آن چيز .
تو نا اميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست .
و بر آني که شکست خورده اي
وخيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده اي.
اما خوب که نگاه مي کني
می بینی حتی قطره ای از عشقت،
حتی قطره ای هم هدر نرفته است .
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است .
عشق
این اولین غروب ۸۸ که ناخواسته پا به غمکده دل من گذاشته بدجوری نفس گیره .
یاد ماههای آخر ۸۶ افتادم
این نوشته رو از یه جایی پیدا کردم که نگفتنش بهتره .
حالا شما بخونید و نظر بدید :
پشت سر هر معشوقي ، خدا ايستاده است .
پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري.
و تو براي اين که معشوقت را از دست ندهي ،
بهتر است بالاتر رانگاه نکني ،
زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد
و او آن قدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند.
پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است
اگر عشقت ساده است وکوچک و معمولي ،
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح ،
خدا چندان کاري به کارت ندارد.
اجازه مي دهد که عاشقي کني،تماشايت ميکند
و مي گذارد که شادمان باشي.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر بشوي ،
خدا با تو سخت گيرترمي شود و زيباتر ،
بيشتر بايد از خدا بترسي.
زيرا خدا از عشق هاي پاک و عميق و پاک و زيبا نمي گذرد ،
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
نو سالگی
حواست هست ؟
آره دوباره اومد ...............
سال نو رو میگم
مثل هر سال .....
مثل تاریخ که تکرار میشه . اون هم تکرار مکررات .
چه فایده ؟!!!!!
اما بیا این روزها حواستو پرت کن .
اصلا بیا به استقبالش نریم . ایمان داشته باش که میاد و میره
چشم به راه نباش . اصلا چشماتو ببند تا اومدنشو نبینی . وقتی اومدن و نیومدنش دردی از ما دوا نکنه و فرقی به حال ما نداشته باشه میخوام نیاد .
سالی که بیاد اونم با دست خالی و اون چیزی رو که ما میخوایم با خودش نیاره چه فایده .....؟!!
واسه مایی که صاحبمون در پی گذر این ایام نیومده شادی نداریم .
با تو ام ای ۸۸ که از پس ۳۶۶ روز ۸۷ آمده ای : بگو تا بدونم امسال یار مارو با خودت میاری یا نه ؟
داری میای که بار گناه مارو سنگین کنی؟
اگه دست خالی اومدی برگرد .......
تو رو خدا برگرد . خسته شدیم از اومدن و رفتن این همه تو و قبلیهات .
غیر از گرفتن انرژی ما کار دیگه ای هم داری ؟
دلدار مارو برسون . امید ندارم که همراهش باشم . اما میتونم دل به شمشیرش خوش کنم !!!...
بیا و مردی کن و مارو بی بهره نذار . دست کم قول بده تا قبل از رفتنت منم ببری ....
یاعلی
مهدی .............................
شرم از شهدا
بسم رب الشهداء
و این روزهای پایانی سال
به شرم از شهدا
دست و قلمم را میشکنم
تا ننویسم
یاعلی
خدا حافظ

((حاجی تو رو خدا مارو ببخش ))
مهدی ده نمکی



