پنج شنبه غروب
پنجشنبه بود و استاد گفته بود بنویس
هر آنچه میبینی و مشاهده میکنی بنویس.
مینویسم ٬ هر آنچه را دیده ام مینویسم . اما از کجا نوشتن را نمیدانم . کدام دیده و کدام مشاهده را نمیدانم .......
بعر از مدتها دلم هوای جاده کرد ٬ بی وسیله بودم . موتور خلیل به دادم رسید و دل را سپردم به جاده تا چیزی ببینم و بنویسم .
جاده ای که سالهاست در رفت و آمد آن هستم . آخرش را نمیدانم کجاست و تا به حال به پایانش فکر نکرده ام نکرده ام . شاید هم میترسم از پایان این راه . شاید اگر ر.زی این جاده را هم مثل تمام راههای زندگی به انتها برسانم عشق هم در من تمام شود .
چه زود چهار سال گذشت . اولین روزهایی که خاطرات من در این جاده شروع شد .
تابلو نوشته هایی در چند نقطه مسیر این نکته را گوشزد میکند : نقشه برداری و اجرای این مسیر در سال ۱۳۱۲ توسط پروفسور حسابی انجام شده است .
مینوشتم از دیده ها ٬ نزدیک غروب بود و هوا کمی خنک . چشمم چیزی نمیدید که نوشتنی باشد . تا امروز فکر میکردم که فقط تقویم را میتوان به عقب ورق زد ولی امروز چشمانم چیز دیگری یادم دادند . پلکهایم ورق میخورد و تصاویر به صورت زنده خاطرات را باز میگرداند .
استاد ببخش ٬ گفته بودی هر چه دیدی بنویس ٬ اما هر دیده ای را نمیتوان نوشت . عذر مرا بپذیر ...


