دلم میسوزد
برای خودم برای قلمم و ....
گاهی دلم حتی برای خوش هم میسوزد .
و این روزها کاش که تمام وجودم بسوزد ....
استاد عزیزم خاطرت هست که گفتم دیده ها نمیتوان نوشت ؟!
و امروز حتی یاد آوری دیده ها را تاب ندارم ......
همین است که روانه ام میکند به تخت شفاخانه ها
و شفای من دور است از ذهن
آخر دردم این روزها جنون است .
از شروع جنون بگویم یا پایان دارالمجانین ، نمیدانم !!!!!
هر چه بود روزی استادم دارالمجانینم خواند و چندی بعد به اوج جنون رسیدم تا به امروز ..
جنونی که شروعش خط بطلانی بود بر همه چیزم و همه چیز برایم هیچ شد و رفت و ......
سوال ندارد که چرا روانه شفاخانه ها میشوم ، هر که از میکده یارش جدا شود جایی به جز شفاکده این اطبای دیوانه ندارد .
مبتلای جنون هر روز شنونده فاتحه هایی است که بر جسم زنده اش میخوانند ، تا هر چه زود تر دارالعقلا را ترک کند .
و چه ساده لوحند عقلا که فکر میکنند مبتلای جنون میلی به زندگی در هوای آنان را دارد .
و من باز دست التماسم به دامان حضرت عزرائیل دخیل است تا شاید مرحمتی در حقم نماید ...
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
طعنه ای بر در این خانه غمها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازاین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت


