تبليغاتX
جنون=مهدی ده نمکی - دلم میسوزد

دلم میسوزد

دلم میسوزد

برای خودم برای قلمم و ....

گاهی دلم حتی برای خوش هم میسوزد .

و این روزها کاش که تمام وجودم بسوزد ....

استاد عزیزم خاطرت هست که گفتم دیده ها نمیتوان نوشت ؟!

و امروز حتی یاد آوری دیده ها را تاب ندارم ......

همین است که روانه ام میکند به تخت شفاخانه ها

و شفای من دور است از ذهن

آخر دردم این روزها جنون است .

از شروع جنون بگویم یا پایان دارالمجانین ، نمیدانم !!!!!

هر چه بود روزی استادم دارالمجانینم خواند و چندی بعد به اوج جنون رسیدم تا به امروز ..

جنونی که شروعش خط بطلانی بود بر همه چیزم و همه چیز برایم هیچ شد و رفت و ......

سوال ندارد که چرا روانه شفاخانه ها میشوم ، هر که از میکده یارش جدا شود جایی به جز شفاکده این اطبای دیوانه ندارد .

مبتلای جنون هر روز شنونده فاتحه هایی است که بر جسم زنده اش میخوانند ، تا هر چه زود تر دارالعقلا را ترک کند .

و چه ساده لوحند عقلا که فکر میکنند مبتلای جنون میلی به زندگی در هوای آنان را دارد .

و من باز دست التماسم به دامان حضرت عزرائیل دخیل است تا شاید مرحمتی در حقم نماید ...

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

طعنه ای بر در این خانه غمها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازاین باغ نداشت

قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

!! جنون نگاری های مهدی ده نمکی | | چهارشنبه 1388/04/10

RSS